تبليغاتX
حنظله

هر شب می‌آمد. شب كه از نیمه مي‌گذشت. وقتي جز دوستان شب همه خواب بودند و چراغ‌ها خاموش بود.

درست از کنار پنجره‌ی خانه‌ی ما می‌گذشت. من از كودكي همیشه جاي خوابم زير تنها پنجره‌ي اتاق خانه‌مان است. لحافم را طوری پهن می‌کنم تا پایم رو به پنجره باشد. من هنوز هم دوست دارم وقتی به پشت می‌خوابم، بتوانم تكه‌اي از آسمان را، كه توي آن قاب كوچك جا مي‌شود ببينم. با تمام ستاره‌ها و تنها ماهش؛ كه هر چند شب يك‌بار مسيرش درست از وسط پنجره‌مان مي‌گذرد.

روزهاي اول كه نديده بودمش و فقط هر شب صدای تیلیک تیلیک سم‌هایش را روی آسفالت سیاه و سخت کف کوچه‌ می‌شنیدم؛ فكر مي‌كردم یکی از نمک فروش‌های دوره گرد است. از آنها كه یک اسب پير زهوار دررفته را مي‌بندند به یک گاری چوبی و چند کیسه نمک بارش مي‌كنند. اما یک شب، خوب که دقت کردم؛ ديدم از صدای چرخ گاری خبری نيست. فقط صدای تیلیک تیليک سم‌هايش بود كه مي‌پيچيد توي كوچه. آن هم نه صدای سم‌های یک اسب پیر.

شك مثل يك چراغ توي سرم روشن شد. تشكم را كنار زدم، بلند شدم كه ببينمش. روي پنجه‌ي پاهايم بلند شدم و گردن كشيدم كه وقتي از كنار پنجره مي‌گذشت ببينمش. اما رفته بود.

تصمیم گرفتم فرداي آن شب قبل از آمدنش، همين‌كه صداي پايش از ابتداي كوچه به گوشم رسيد خودم را به پنجره برسانم و نگاهش كنم. اما فردا شب آنقدر خسته بودم كه همان سر شب خوابم برد. آفتاب وسط آسمان بود كه بيدار شدم. چند شب بعد هم همانطور گذشت. يكي دو ساعت قبل از آمدنش خوابم مي‌برد و حتي صداي سم‌هايش را هم نمي‌شنيدم. تا اينكه یک شب ديگر دوباره خواب به چشمم نيامد و نيمه شب صدای سم‌هایش از دور توی کوچه جلوتر از خودش آمد.

 جستي زدم. مثل زنداني‌ ابدي كه بعد از سالها انتظار وعده‌ي ملاقات آشنايي داشته باشد، خودم را به پنجره رساندم.

شبحش را از دور ديدم كه مي‌آمد. مثل يك توده‌ ابر سياه؛ حجم باريك و تاريك كوچه را مي‌شكافت و مي‌آمد. ديدمش. اسب بود. يك اسب واقعي. خيال نبود. سیاه بود. از روبروي من كه گذشت تن سياهش مثل آينه بود. صاف و صيقلي. آنقدر كه سر خوردن ستاره‌هاي آسمان را روي تنش حس كردم. به وضوح، هلال ماه را ديدم كه روي پوستش راه مي‌رفت. خيلي رشيد‌تر و رعنا‌تر از اسب‌هايي بود كه تا آن روز ديده بودم. به اسب‌های افسانه‌ايي كه توي كتابها توصيفشان  مي‌كنند می‌مانست.

رفت. رفت و من مبهوت ماندم كه چه ديدم؟ پنجه‌هاي پايم سست شد. دستم از پنجره كنده شد. پهن شدم ميان خنكاي ملحفه‌ي سفيد تشكم.

 باور آنچه با چشم‌هايم لمس كرده بودم برايم سخت بود. یک اسب، بی‌زین و لخت، بی‌سوار و بی‌صاحب، آن وقت شب، در كوچه‌‌ي ما، در شهري كه توي خيابانها و كوچه‌هايش جايي براي زيستن هيچ موجودي جز ماشين‌ها و انسان‌ها و سگ‌هاي ولگرد و گربه‌هايي كه مدام سرشان به سطل‌هاي زباله مشغول است، نيست. از کجا آمده بود؟ به کجا می رفت؟ صاحبش که بود؟ وحشی بود یا اهلی؟

آن روزها کودکی بودم. فردايش به هر كس گفتم كه هر شب یک اسب سیاه و جوان از کوچه‌ي ما درست از زیر پنجره‌ي ما می‌گذرد خنديد. هیچ کس باور نکرد. حتی آمنه؛ دختر همسايه‌مان که خیلی دوستش داشتم. او هم خندید و گفت: حتما خيالاتي شده‌اي. همه همین را می‌گفتند. آنقدر گفتند و گفتند و  شنيدم که کم‌کم خودم هم باورم شد که خیال كرده‌ام. آنقدر كه دیگر هر وقت صدای پایش می‌آمد توجه نمی‌کردم. خودم را به ندانستن مي‌زدم. به نشنيدن. به نديدن. به نفهميدن.

چند شب اول؛ برای اینکه فكرش را از درونم بیرون کنم؛ براي اينكه صداي تيليك تيليك سم‌هاي تيزش را روي آسفالت سياه و سخت خيابان نشنوم گوشهايم را مي‌گرفتم. يا سرم را فرو می‌کردم توی بالش تا صدایش را نشنوم. طولي نکشید تا باور کردم که همه‌اش خیال بود و طولي نکشید تا عادت کردم قبل از آمدنش خواب روم، تا صدای پایش را نشنوم.

تا چند وقت پیش که دوباره صدای تيليك تيليك سم‌هاي اسبي را شنیدم. اما صداي تيليك تيليك سم‌هايش آنقدر تيز و برنده نبود. اسبي بود كه آرام قدم برمی‌داشت . پیر بود. یاد خیالات دوران کودکی‌ام افتادم. بلند شدم. پرده را کنار زدم. مثل سابق نبود که تا به پنجره برسم رفته باشد. حالا آرام قدم برمی‌داشت. پيرمرد خميده‌اي بسته بودش به گاری زهوار در رفته‌اي با بار نمك .

پیرمرد آرام روی گرده‌اش تسمه می‌زد و آرام‌تر صدايش مي‌كرد: یالااا حیواااان...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:16  توسط حنظله  | 

رادیوی اتوبوس که بلندگویش درست بالای سرمان بود، اعلام کرد؛ دو نفر به اتهام کلاهبرداری و اختلاس 200 میلیارد تومان دستگیر شده‌اند و به هشت سال حبس تعزیری محکوم شده‌اند.

رقم بالایی بود. چند نفری که بالای سر ما آویزان میله‌ها بودند؛ زیر لب نوچ نوچی کردند، دو سه نفری هم سرهای مبارک را روی گردن‌ها لغزشی دادند و اوج تاسف خود را ابراز کردند.  فقط جوان محترمی که کنار من نشسته بود واکنشی نشان نداد؛ چون خواب بود.

پیرمردی که روی یکی از دو صندلی روبروی من و جوان خواب نشسته بود، اشاره‌ای به من کرد و پرسید: گفت دویست میلیارد تومن‌! نه؟! درست می‌گم؟ به تومن گفت!؟

گفتم: بله به تومن گفت!

چشمان ریزش که مدام پلک می‌زد، از پشت شیشه‌های عینک ته استکانی‌اش چند برابر شد. دستی به صورت چروکیده‌ و ته‌ریش سفیدش کشید، دستمال چرک‌مرده‌ای از جیب کت رنگ پریده‌اش درآورد و فین محکمی حواله‌‌اش کرد.

مرد میان‌سالی که کنارش نشسته بود؛ لبخندی حاکی از هم‌دلی به پیرمرد نشان داد و گفت: "می‌بینی پدرجان. اون‌وقت ما هم هستیم! هفته‌ای یه بار حموم می‌ریم که مثلاً تو مصرف آب صرفه‌جویی کرده باشیم!" سپس برای لحظه‌ای درنگ کرد. حالت آدمهایی را به صورتش گرفت که به دلیل اندوهی یا حرفی که توی دلشان مانده؛ بغض توی گلویشان گیر کرده و حلقه‌ی اشک چشمانشان را محاصره کرده است. تأمل کوتاهی کرد، انگشت اشاره و شصتش را به اندازه‌ی یک استکان کمر باریک باز کرد و نطقش را اینطور ادامه داد: "یک استکان اینقدری آب می‌خوایم بخوریم، عذاب وجدان داریم که نکنه یه وقت اسراف کنیم! اون وقت اینا میلیاردی می‌خورن؛ ککشونم نمی‌گزه! وقتی هم مثلا دستگیرشون می‌کنن، یه پولی می‌دن می‌یان بیرون. یه شبم تو زندان نمی‌مونن!"

پیرمرد که داشت دستمالش را تا می‌‌کرد و به جیبش عودت می‌داد، لبخند رضایتی زد و گفت: "خب پدرجان کار درست رو شما می‌کنی. شما که این کارو می‌کنی، عوضش شب که می‌ری خونه، می‌بینی زنت خونه‌اس، بچه‌هات دور هم نشستن دارن بازی می‌کنن؛ خانومت شام درست کرده؛ می‌شینید دور هم با خیال آسوده و دل راحت یه لقمه نون حلالی که درآوردی رو می‌خورید. هیچ غم و غصه‌ای هم نداری. حداقل‌اش اینه که خیالت راحته که؛ زنت مال خودته!... اینطور نیست که وقتی بری خونه ببینی یه غربیه بغل زنت خوابیده تو رختخوابت!"

جماعت آویزان میله‌ها و من و باقی کسانی که صدای حجیم پیرمرد را شنیده بودند؛ شده بودیم بمب سکوت. همه ساکت بودیم و منتظر؛ ببینیم ادامه‌ی حرف‌های پیرمرد به کجا می‌رسد. پیرمرد دست کرد توی جیب بغل کتش. سرانگشتی حساب و کتابی از محتوای جیبش گرفت و برشان گرداند سر جایش. اسکناسهایش را با یک کش پلاستیکی اسیر یک دفترچه یادداشت یا تقویم جیبی کرده بود:

"... همش به خاطر همین رعایت کردناته. خیالت راحته که زنت فقط مال خودته و با هیچکی زنتو شریک نیستی!... همش هول و ولا نداری که مثلاً یه دفعه گندش دربیاد که مثلاً؛ مثل عرض می‌کنم خدمت شریفت؛ مثلاً؛ من و امثال من، مثلاً این آقا ( اشاره کرد به من) یا این آقا ( اشاره کرد به جوانی که خواب بود) با خانومت رابطه‌ی آنچنانی داشته باشیم!... اما این جماعت؛ زناشون که مال خودشون نیست باباجون! هر شب زنشون خونه‌ی یکیه! به خیال خودشون هم هست که دارن خیر سرشون پول درمیارن!... بدبختن دیگه آقا جون!... همینا هستن که این دخترایی که تو پارکا از سر و کول پسرا بالا می‌‌رن رو پس می‌ندازن دیگه!... با اینکه باباشون پول ریخته تو دست‌و پاشون، هر کدومشون هم یه ماشین دارن، ولی ماشینی که باباهه براشون خریده رو سوار نمی‌شن. میرن سر خیابون وایمیستن؛ که ماشینا براشون بوق بزنن، سوارشون کنن! حالا پول هم تو جیبشون پره‌ها! ولی عوض یه شام یا ناهار سوار ماشین یارو می‌شن، می‌رن هزار جور گ.ه زیادی می‌خورن! در مقابلش شما چی؟ شما فردا سرتو بالا می‌گیری! بچه‌هات یا دکتر می‌شن یا مهندس! سینه سپر می‌کنی که؛ ببینید بچه‌ای که من تربیت کردم اینه! نه معتاد می‌شه نه کراک می‌کشه، نه هزار جور غلط دیگه که بقیه می‌کنن!"

مکثی کرد. نگاهی موشکافانه، شبیه نگاه روانشناس‌های حرفه‌ای به صورت مرد انداخت. مرد بیچاره؛ عضلات صورتش کش آمده و رنگ از صورتش پریده بود. کم کم داشت ولو می‌شد کف اتوبوس. گفت: "حالا ببینم شما واقعاً این کارو می‌کنی؟! به قیافه‌ات که نمی‌خوره این کاری که گفتی رو بکنی. این که گفتی به خاطر اینکه اسراف نشه هفته‌ای یه بار می‌ری حموم رو می‌گم... خیلی کار سختیه‌ها!... اگر واقعاً این کارو می‌کنی من باید بیام بندگی شما رو بکنم آقا... باید روزی دو ساعت بیام بهت سجده کنم!... واللا!... این کار هر کسی نیست که به خاطر دیگران از شیکم خودش بزنه! الان دیگه از اینطور آدما کم پیدا می‌شه... اوووه اون قدیما تک و توکی بود! الان نه!... گمون نکنم بتونی این کارو بکنی! می‌تونی؟! یا همینطوری یه چیزی گفتی؟ چون این کار لیاقت می‌خواد؛ اگر لیاقتشو داری که خوش به حالت! خداییش راست می‌‌گی؟! ... آقا به نظر شما درست می‌گه؟ (دوباره به من اشاره کرد)"

شانه بالا انداختم: "چی بگم واللا!"

رادیو داشت مصاحبه‌ی رییس راهنمایی و رانندگی را پخش می‌کرد که اعلام می‌کرد جریمه‌های تخلفات رانندگی از سال آینده دو برابر خواهد شد.

هیچکس سری تکان نداد. هیچکس نوچ نوچ نکرد و سری روی گردن نچرخاند. مرد میانسالی که کنار پیرمرد نشسته بود؛ از صندلی کنده شد. صدا زد: "آقا نگه دار پیاده می‌شم!"

وقتی پیاده می‌شد؛ پای جوان خواب کنار من را لگد کرد و بیدارش کرد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط حنظله  | 

صبح آفتابی‌اش را با یک دعوای جانانه با حسابدار شرکت که هر روز گندی بالا می‌آورد شروع کرده بود و با سر و سامان دادن به خرابکاری‌های منشی جوان و دست و پا چلفتی‌اش تمام کرده بود. ارباب رجوعی که هر کدامشان یک ساز می‌زدند هم؛ روزی هر روزش بود.
کیفش را بسته بود و داشت از اتاق بیرون می‌رفت که منشی جناب رییس زنگ زد که؛ آقای رییس توی اتاقشان یک جلسه فوری تشکیل داده‌اند و منتظر شما هستند. هر چقدر اصرار کرد و بهانه تراشید که از جلسه فرار کند نشد.
" آقای رییس تاکید کردن؛ شما حتما باید باشید. قول دادن جلسه تا قبل از ساعت 6 تموم می‌شه!"

***

از اول جلسه هر پنج دقیقه یک بار، اول ساعت مچی‌اش، بعد هم ساعت دیواری اتاق رییس را نگاه می‌کرد. ته دلش به دست و پای عقربه‌های ساعت افتاده بود و التماسشان می‌کرد که به حال نزارش رحم کنند و زودتر خودشان را به 6 برسانند تا از شر آن جلسه‌ی لعنتی خلاص شود. اما عقربه‌ها آرام و با تانی دوره گردی می‌کردند و انگار دست به یکی کرده بودند روزش را آنقدر کش بدهند تا جانش از دماغش بیرون بزند.
جلسه، راس ساعت 8 شب؛ وقتی که هوا کاملاً تاریک شده بود با عذرخواهی رییس بابت طول کشیدن چند دقیقه‌ای! جلسه تمام شد.

***

تا خودش را به ایستگاه مترو برساند و برسد به خانه، ساعت از 10 گذشته بود. چراغ‌های خانه خاموش بود. زنش؛ طبق عادت؛ مثل مرغ، سر ساعت 10 خوابیده بود. از همان دم در کمربندش را که راه نفسش را گرفته بود؛ باز کرد. شلوارش را وسط راهرو انداخت و تا به پذیرایی برسد؛ شلوار کردی گل و گشادش را کشید توی پایش و تا آشپزخانه موفق شد؛ دکمه‌های لباسش را باز کند و از خودش جدا کند.

شام یخ کرده‌ی روی گاز را؛ جویده و نجویده فرو داد. مزه‌اش را حس نمی‌کرد. مهم هم نبود. تمام هم و غمش این بود که؛ هر طور شده دهان معده‌ی بی‌صاحبش را ببندد و خودش را برای یک خواب راحت به تختخواب برساند. از مسواک زدن هم صرف نظر کرد. پیش خودش گفت: "فوقش پشتمو بهش می‌کنم. امشب ماچ و بوسه تعطیل! خسته‌ام."

***‌

توی تنها اتاق خواب خانه؛ همه چیز همانطور بود که همیشه بود. یک گوشه کمد‌ جهیزیه‌ی زنش بود؛ با دو چمدان لباس رویش. کنارش هم کمد بچه؛ پر بود از اسباب بازی و لباس‌های رنگ و وارنگ. طرف دیگر هم؛ تختخواب بچه؛ چسبیده بود به تختخواب خودشان. زیر نور نرم و صورتی آباژور؛ نگاه کردن به صورت معصوم دخترش که سه ماه بیشتر نداشت، حس خوبی برایش داشت. بلوز و شلوار یک دست سفید تنش بود، با گل‌های ریز. شبیه فرشته‌ها شده بود. معلوم بود تازه دست از شیر خوردن کشیده بود که بته‌ی موهای لطیف مشکی جلوی سرش خیس عرق شده و چسبیده بود به پیشانی بلوری‌اش. زیر لب قربان صدقه‌ای نثارش کرد و خواست بوسه‌ای هم از لپ‌های نرمش بگیرد که؛ ترسید بیدارش کند. زنش هم که پر لباسش را بالا داده بود و حاضر یراق، آماده‌ی شیر دادن بود؛ دراز به دراز افتاده بود روی تخت. سرش از پشتی افتاده بود بالای سر بچه و آب دهانش مثل زل گاو از گوشه‌ی لبهای خواستنی‌اش آویزان بود.

***

آرام روی تخت دراز کشید. پشتش که به نرمی تشک رسید؛ خیالش راحت شد که روز را به شب رسانده. سرش را فرو ‌کرد توی نرمی بالش. پشت سرش از خستگی نبض می‌زد و ناله می‌کرد. چشمش به ساعت دیواری اتاق افتاد که به 11 نزدیک می‌شد. حالا دلش می‌خواست؛ عقربه‌های ساعت بایستند و چند قرن دست از سر زندگی‌اش بردارند. زمان را برایش نگه دارند؛ تا فقط بخوابد. چشمش را بست که بخوابد. همه جا فقط سکوت بود. هیچ صدایی نبود؛ جز یک صدا.

تیک تاک تیک تاک …

اول سعی کرد نشنیده بگیرد و تصور کند که اصلاً ساعتی توی اتاق نیست. اما نشد. پهلو به پهلو شد . سعی کرد توجه حس شنوایی‌اش را از ساعت بردارد. به پهلو خوابید. یک گوشش را فشار داد توی بالش، گوش دیگرش را با بازویش که گذاشت روی صورتش پوشاند. صدا کمتر شد؛ اما حس شنوایی‌اش بی‌اختیار و بی‌توجه به خستگی‌اش لج کرده بود و می‌خواست هر طور شده صدای تیک تاک ساعت را به جانش سرازیر کند و اعصابش را به هم بریزد. پلک‌های چشمش؛ سنگین و سنگین‌تر می‌شدند، اما صدای تیک تاک قطع نمی‌شد. چند بار دیگر پهلو به پهلو شد و سعی کرد طوری بخوابد که صدای ساعت را نشنود. اما نشد. کم کم خیال به سراغش آمد.

ساعت دیواری را دید که دست و پا درآورد و آرام و با تأنی مثل گربه‌ای خودش را از میخ دیوار کند و پرید پایین. دستهایش را به هم زد. گرد و خاکی که از دیوار روی سر و صورتش مانده بود را تکاند. نگاه موذیانه‌ای به او که سعی می‌کرد خودش را پنهان کند انداخت. پاورچین، پاورچین، خودش را به تختخواب رساند. خودش را از پایه‌ی تخت بالا کشید. روی تخت که رسید؛ عقربه‌هایش که روی ساعت ده دقیقه به دو شبیه سبیل شده بود را تابی داد و از روی جنازه‌ی نیمه خوابش قدم زنان خودش را به سرش که زیر دستش پنهان کرده بود رساند.

آرام دستش را کنار زد و شروع کرد کنار سوراخ گوشش به شمردن ثانیه‌ها. بعد راه افتاد و به سوراخ گوشش فرو رفت. صدای تیک تاک دیوانه‌ کننده‌ای‌؛ توی راهروی گوشش می‌پیچید و از آنجا وارد فضای مغزش می‌شد. کم کم به انتها راهروی گوشش رسید. استخوان چکشی گوش را کند و شروع کرد با تمام زورش به پرده‌ی گوشش کوبیدن. با صدای بلند می‌خندید و از اینکه نمی‌گذاشت بخوابد خوشحال بود و قهقه‌‌های مستانه می‌زد.

 تیک تاک تیک تاک ...

احساس کرد مغزش توی سرش به چرخش افتاده. همه چیز را به هم ریخته می‌دید. ناگهان از خواب پرید.

***

چاره‌ای نبود؛ باید خفه‌اش می‌کرد. هر طور بود خودش را از تخت کند. ساعت را از دیوار برداشت. باطری‌اش را درآورد و خفه‌اش کرد. وقتی دید دیگر نفس نمی‌کشد؛ خودش نفس راحتی کشید. ساعت را آویزان میخ کرد و به تخت برگشت. هنوز سرش را به بالش نرسانده بود که صدای به زمین خوردن ساعت شوکه‌اش کرد. ساعت را خوب آویزان میخ نکرده بود. حالا صدای ونگ بچه به دیوار می‌خورد و زنش که با صدای بچه بیدار شده بود؛ غرولند می‌کرد.

- اه .. چی کار کردی امیر!؟
-
هیچی بابا! ... طوری نیست. بگیر بخواب.
-
طوری نیست؟!... به زور خوابونده بودمش!
-
چیزی نیست. یک کم بهش شیر بده بخوره خوابش می‌بره.
-
ترسیده بچه‌ام! سینه نمی گیره. پاشو یک کم بغلش کن؛ راهش ببر، شاید آروم بشه!

چاره‌ای نبود. گندی بود که خودش زده بود و هر چقدر هم به خودش و آباء و اجدادش فحش می‌داد از ونگ ونگ بچه که به طاق می‌خورد و کمانه می‌کرد و توی سرش می‌خورد؛ کم نمی‌کرد.

کورمال کورمال؛ از تخت پایین آمد و بچه را که مثل گربه‌ا‌ی توی گونی در بسته دست و پا می‌زد؛ بغل کرد. مجبور بود چراغ را روشن کند تا توی تاریکی خودش و بچه را به زمین نکوبد. چراغ که روشن شد؛ انگار یک تن شن و ماسه توی چشمش بریزند. به زور چشمهایش را باز کرد؛ سعی کرد کمی حواسش را جمع کند. مسیر ما بین تخت و کمدها را چند بار طی کرد تا بچه خوابش برد. تا او خواب برود؛ زنش هم دوباره خوابیده بود. از اینکه می‌دید؛ زنش آنقدر آرام و راحت خوابیده و او مجبور است؛ بیدار بماند حرصش گرفت. خیلی سعی کرد که به او حق بدهد و خودش را مقصر اصلی بداند؛ اما نشد. هر کار کرد نتوانست. بنابراین؛ وقتی بچه را آرام روی تخت خواباند، چراغ را که خاموش کرد، وقتی خواست بخوابد، پایش را طوری روی تخت گذاشت که نوک انگشت زنش را زیر پایش له کرد و بیدارش کرد.

- اه... کوری مگه؟
-
ببخشید ندیدم.

دلش خنک شد. دوباره توی بالش فرو رفت. حالا هم ساعت ساکت شده بود، هم بچه. عضلات پشت سرش؛ نزدیک بصل‌النخاعش، وقتی به نرمی بالش رسیدند؛ کیف کردند.

چشمانش را بست که بخوابد. از زور خستگی خوابش نمی‌برد. خواب‌زده شده بود. به خودش لعنت کرد به ساعت لعنت کرد به هر چه ساعت توی دنیا بود لعنت فرستاد، به هر که اولین بار این ماشین مزاحم را ساخته  فحش داد. به ساعت خانه‌شان، به ساعت‌های توی خیابان، به هر چه ساعتی که توی عمرش دیده بود و شنیده بود که وجود دارد، به ساعت اداره‌شان، به ساعت توی اتاقش که صبح التماسش می‌کرد با تمام توانش بدود تا ساعت اداری تمام شود...

آهی کشید. به ساعت اداره فکر کرد. به روزی که گذرانده بود. به دعوای مفصلی که با مسئول حسابداری داشت. به مسئول حسابداری که جوان مجردی بود و خوش‌پوش و تو دل بروی خانم‌ها! با کت و شلوار گران قیمت و ادکلنی که انگار هر روز با آن دوش می‌گرفت و هر وقت از اتاقش بیرون می‌رفت؛ منشی جوانش می‌گفت: " آقای پرویزی هر کجا برن می‌شه از بوی عطر و ادکلنشون فهمید!"

به مجردی حسابدار فکر کرد. به روزهای مجردی‌ خودش فکر کرد. به اینکه اصلاً چرا زن گرفته. به این فکر کرد که ازدواج چه سود‌هایی برایش داشته که در مجردی آن سودها را نداشته!؟ و به این نتیجه رسید که: "کاشکی مجرد مونده بودم."
توی تاریکی و خواب و بیداری مانده بود. نه خواب بود نه بیدار. بیدار بود!؟ نه خواب بود!؟ نفهمید.

دوست داشت به روزهای مجردی‌اش بیشتر فکر کند. به روزهایی که با دوستانش می‌رفتند درکه و دربند و کولک‌چال، و غم هیچی نداشتند. آهی کشید و گفت: "یادش بخیر. چه روزهایی داشتیم. کاش زن نمی‌گرفتم؛ مثل این مرتیکه الان مجرد بودم. عشق دنیا رو می‌کردم. سرم آسوده بود."
بعد گفت: "نمی‌شد که زن نگیریم! بالاخره اول و آخرش باید این غلطو می‌کردم!"

پهلو به پهلو شد. حالا رویش به زنش بود که پشت به او؛ و رو به بچه خوابیده بود. توی تاریکی و نیمه خواب و بیداری که بود؛ هیکل زنش مثل رشته کوه عظیمی می‌ماند که نمی‌شد از ورای آن تا ارتفاع یک متر بالاتر از تخت را دید.
زیر لب زمزمه کرد: " چقدر چاقه!... خیکی بادمجون! "

بعد؛ یاد منشی‌اش افتاد. فکر کرد؛ اگر با این گانبو ازدواج نمی‌کرد، حتما به خواستگاری کسی می‌رفت که مثل خانم منشی‌اش لاغر باشد. تا وقتی کنارش می‌خوابد؛ حداقل بتواند دیوار روبرویش را ببیند. "اصلاً چه معنی داره زن آدم انقدر گنده باشه که وقتی می‌خوابی کنارش، نشه دیوار جلوتو ببینی؟! "

از این چرت و پرت گویی خودش خنده‌اش  گرفت. آهی کشید و گفت: " ای بابا! اون دختره که با این مرتیکه حسابدار معلوم نیست چه سر و سری دارن که همه حرفشو می‌زنن."
بعد فکرکرد؛ چه گزینه‌های لاغری را به عنوان همسر از دست داده! فکر کرد و شمارش کرد.

" مهناز دختر عمو فریبرز! هر چند الان ازدواج کرده ولی اون وقتی که من اینو گرفتم؛ هنوز مجرد بود ... تازه ساناز هم بود. - ساناز خواهر کوچکتر مهناز بود-  حالا چند سال صبر می‌کردم یک کم بزرگتر بشه. تازه الانم که داره حقوق می‌خونه... برا خوش خانم وکیلی شده!"

خوب که فکر کرد، دید؛ دور و برش پر بوده از دخترهای لاغر و تحصیل کرده‌ای که هر کدامشان برای خودشان دنیایی از خوشبختی بوده‌اند و تازه بعضی‌شان باباهاشان "وضع خوب" بوده‌اند و اگر با آنها عروسی می‌کرده عوض این "چهار تا تیر و تخته‌ای" که این "گانبو" عوض جهاز آورده کلی سرویس‌های آنچنانی می‌آوردند.

توی همین فکرها بود و داشت توی خیالش ازدواج‌های جورواجور را با دخترهای مختلف امتحان می‌کرد که یکباره صدای موبایلش از خواب پراندش. صدای منشی‌اش بود.

- الو آقای امیری!؟
- اَه.. خانم! الان چه وقت زنگ زدنه؛ نصفه شب؟!
-
ببخشید آقای امیری! نصفه شب کجا بود؟! ساعت ده صبحه. آقای رییس گفتن زنگ بزنم بهتون، بپرسم چرا نیومدید. تو جلسه همه منتظر شما هستن"

انگار به برق سه فاز وصلش کردند.
بی‌آنکه متوجه شود، ساعت‌های دنیا که کلی فحش نثارشان کرده بود، بدون توجه به خواسته و خواب او؛ دور پشت دور زده بودند و شب را تمام کرده و به روز رسانده بودند.

***

به عجله پیراهن و شلوارش را که شب قبل هر کدامشان را یک طرف انداخته بود؛ به تن کشید. سر و صورتش را آب زد. داشت جورابش را پا می‌کرد که متوجه سکوت بی‌موقعی در خانه شد. نه خبری از گریه و خنده‌ی بچه بود؛ نه خبری از زنش. نه زنی بود نه بچه‌ای. تعجب کرد. بهترین حالت ممکن این بود که؛ صبح رفته‌ باشند بیرون برای هواخوری. شاید زنش چون دیده شب قبل نتوانسته خوب بخوابد، خواسته خانه کمی آرام باشد و بچه را برده بیرون. اما هوای برفی و سرد؛ اصلاً هوای خوبی برای بیرون بردن یک بچه‌ی سه ماهه نبود. در همین آنالیزها بود که متوجه شد؛ لباسهای توی کمد به هم ریخته و از چمدان روی کمد هم خبری نیست.

شوکه شد. فکر کرد؛ حتما دزد آمده و توی خواب و بیداری سنگینش؛ زن و بچه‌ و مال و اموالش؛ همه را با هم برده. هول و ولا و ترس جانش را گرفت. پرید به طرف تلفن. گوشی را برداشت تا به جایی زنگ بزند، بیایند کمکش؛ که متوجه کاغذی کنار گوشی تلفن شد.
نامه‌ای به خط زنش بود.

" اولاً: گانبو و خیکی بادمجون؛ خودتی‌ و هفت جد آبادت. من اگه هم چاق شدم سر زاییدن این توله‌ی تو چاق شدم! حقت بود اجاقت کور بود حالیت می‌شد.

دوماً: مگه من نشسته بودم دم در التماست می‌کردم بیای منو بگیری مرتیکه پدرسوخته. حقت بود می‌رفتی همون ساناز و مهناز عموتو می‌گرفتی که با اون دماغاشون شبیه مرغ پلیکان می‌مونن. اصلاً همون مجرد می‌موندی ورِ دست ننه‌ت.

سوماً: وقتی می‌دیدم این دختر منشی شرکت راه به راه به بهونه‌ی کار بهت زنگ می‌زنه باید حدس می زدم تو دلت چه خبره. نگو باهاش سوس ملوسی داری.

چهارماً: تو خودت و فک و فامیلات مگه چی چی دارید که حالا به جهاز من می‌گی تیر و تخته؟ نه که جهاز خواهراتو با قطار آوردن و بردن.

پنجماً: بعد اینکه طلاق منو دادی اندفعه زن ایده‌آلتو گرفتی حواست باشه تو خواب حرف نزنی پته‌ی خودتو نریزی رو آب"!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:54  توسط حنظله  | 

هوا آنقدر شرجی و گرم بود که نفسم بند اومده بود. پشه‌ها توی گوشم مثل زنگ دوچرخه‌ی لحاف‌دوزها وز وز می‌کردن. اعصابمو به هم ریخته بودن. شده بودم عین دیوونه‌ها. از هر صدایی مثل چی می‌ترسیدم! بدکوفتی بود! همه جا بوی نم و نا می‌داد. بوی گنداب و لاشه‌ی مونده، حلق آدمو می‌سوزوند. کم کم باطری چراغ قوه‌ام هم تموم شد. به زور، با کور سوی نور ماه؛ که از لای شاخ و برگ درختا می‌زد بیرون، یک قدم جلوترمو می‌تونستم ببینم.

چند ساعت همینطوری، بدون اینکه بدونم کجا می‌رم راه رفتم تا رسیدم به همین کوه. خودمو لعن و نفرین کردم که چرا به سرم زد از راهی به کوه بزنم که تا به حال کسی نرفته باشه. مثلاً می‌خواستم هیجانش بیشتر باشه، خیر سر عمه‌ام.

خلاصه؛ کورمال، کورمال، دیواره‌ی کوه رو دست کشیدم؛ تا رسیدم به در غار. یادش به خیر؛ تو همون گیر و دار که داشتم از ترس، قبضو نگرفته جون می‌دادم؛ همینکه رسیدم به در غار یاد یه فیلمی افتادم که نقش اولش شب تو غار خوابید و صبح بلند شد همونجا یه پرنده شکار کرد برا صبحونش. آی دلم هوس جوجه کباب کرد اون شب!

هر چی بود یواش یواش دست به دیوار اومدم تو غار. یک دفعه متوجه شدم ته راهرویی که من تکیه داده بودم به دیوارش و داشتم نرم نرم هی می‌رفتم تو؛ انگار کسی آتیش روشن کرده. شک نکردم که حتماً "آدمیزاده". خب به قول "گرگین خان" تو این دنیا تنها حیوونی که آتیش به پا می‌کنه آدمیزاده! از ذوق نزدیک بود جیغ بکشم؛ ولی یک کم پیش خودم فکر کردم، گفتم؛ حالا نکنه اینا یک مشت دزدی، خلافکاری چیزی باشن؟! اصلا چه می‌دونی؟! شاید از این قبیله‌های بدوی باشن که تو تلویزیون گاهی می‌گه پیداشون کردن. آدم‌خوار نباشن؟! نکنه منو ببینن، همین امشب کبابم کنن جای شام شبشون بخورن؟!

سرتو درد نیارم؛ هر طور بود، با کلی ترس و لرز؛ یواش یواش اومدم تو، تا رسیدم به جایی که خوب می‌تونستم همه جا رو ببینم. هیچیکی نبود. یک مشت خرت و پرت و لباس کهنه‌ی کثیف و پاره پوره بود. چند تایی هم ظرف و ظروف درب و داغون. چند تایی هم روزنامه‌ی مچاله شده ریخته بود اون طرف. اونجا که الان کمد لباسا هست. اون گوشه‌ هم که شما الان نشستی آتیش روشن بود. یک طوری که دود و دمش از سوراخ بالای سقف بره بیرون. نگاه کن! قشنگ یک راه باریکه هست به بالا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:11  توسط حنظله  | 

همه‌‌ی قرص‌ها را ولو کرد روی فرش. اول دو زانو نشست به خیال اینکه زود پیدایشان می‌کند، اما نشد. درد پا امانش نداد. مجبور شد پاهایش را دراز کند.  مثل اینکه بین تلی از طلای بدلی دنبال قطعه‌ای طلای ناب باشد. یک یکشان را زیر شعاع نوری که از پنجره حیاط افتاده بود روی قالی گرفت. پیدا نشد. دلش ریخت. یاد دعوای دیروز اعظم و حمید افتاد. فکر کرد؛ از خیرش بگذرد بهتر است.

مریم داشت زیپ کاپشنش را بالا می‌کشید. جلو آمد.

-          عزیز جون! می‌خوای من نگاه کنم؟!

-          تو که نمی‌تونی رو اینارو بخونی! ولش کن، نمی‌خواد مامان جان... ببینم؛ همه کتاباتو برداشتی؟... چیزی که جا نذاشتی؟!

-          نه عزیز... بریم الان زنگمون می‌خوره‌ها!

×××

در خانه را بست. چند قدم نرفته بود که چیزی یادش آمد. برگشت. زنگ زد.

صدای خواب آلودی از آیفون بیرون آمد.

-          کیه؟

-     اعظم! مادر جان الهی دورت بگردم.... ببین! نون تازه گرفتم، گذاشتم تو سفره... مامان؛ صبحونه‌تو که خوردی یادت نره سفره رو خوب جمع کنی‌ نونا خشک بشه. داداشت اینا شب قراره بیان. بچه‌هاش گفتنن؛ براشون کوفته تبریزی درست کنم.

-          خب حالا!... نترس، یادم نمی‌ره...  انگار من بچه‌ام حالیم نیست... این امیر هم که همش با بچه‌هاش اینجا چترن!

-          خب مادر! ببخشید...گفتم یک وقت حواست نباشه یادت بره... این حرفا رو هم نزن. ناسلامتی برادر بزرگترته!

صدای خواب آلود با عصبانیت آیفون را قطع کرد.

دست دختر را گرفت و راه افتاد.. وسط کوچه که رسیدند ظرف غذای پشت ویترین لوکس فروشی چشمش را گرفت.

×××

چشمانش را ریز کرد که دکمه‌ی سبز رنگ روی گوشی را پیدا کند. انگشت سبابه‌اش را با احتیاط روی دکمه فشار داد. یک دستش را روی گوش سمت چپش گذاشت.

-          الو... الو...

صدایی نشنید. گوشی را به مریم داد.

-          مامان جان ببین این چرا صداش در نمی‌یاد.

دختر گوشی را گرفت.

-          الو.. سلام مامانی... آره... با عزیز جونم... گوشی... نه فکر کنم سمعکشو یادش رفته بیاره... گوشی رو نگه دار...

...

-          عزیز جون مامان نرگس خودمه! حتما دوباره یادت رفته سمعکتو ببندی. بگیر ... بزار رو گوش چپت.

-          ا ... مامانته؟!

-     الو سلام مادر... نه مادر نشنیدم اول... چی؟!... آره یادم رفت این زنگوله‌رو ببندم به گوشم. عیب نداره... ببین مادر؛ دارم با مریم می‌رم مدرسه. دیشب تا اومدی بچه خواب بوده. معلمشون نامه داده گفته؛ امروز؛ مادر یا پدرتون بیان جلسه اولیا و مربیان. دیده تو که نیستی، باباش هم که نیست. زنگ زد به من.... نه مادر.. حالا چی می‌گن تو این جلسه‌ها؟!.... خب باشه... مریم می‌گه؛ همینکه اسممو بنویسن کافیه. ولی من می‌گم؛ بشینم، بعدا نگن؛ مادر، پدرت نیومدن از نمره‌‌ی بچه کم کنن!... باشه باشه... خیالت جمع... خدا پشت و پناهت مادر...

گوشی را چپاند توی کیفش.

×××

بیشتر مادرها آمده‌ بودند. چند نفری هم از پدرها.

کاغذ را نشان داد.

-          من مادر بزرگ مریم هستم. مریم تجدد. مامانش کار داشت نتونست بیاد.

-          دستتون درد نکنه اومدید. ولی بهتر بود مادرش می‌اومد. حالا بفرمایید اون گوشه؛ ردیف آخر صندلی خالی هست، بشینید.

×××

سمعکش که نبود. صندلی‌اش هم که ردیف آخر بود. چند جمله‌ای هم که پرده گوشش را تکان داد، متوجه نشد.

یاد ظرف غذا افتاد. چند دقیقه که گذشت به بهانه‌ی دستشویی از سالن بیرون رفت.

گوشی را از کیف درآورد و به یکی از مادرهایی که داشت در حیاط قدم می‌زد داد:

-          مادر جان! ببین می‌تونی از تو این شماره دخترمو پیدا کنی؟!‌ اسمش  یاسمن! اسمشو تو این گذاشته.

زن گوشی را گرفت. لیست شماره‌ها را نگاه کرد.

-          اعظم ، امیر ،اقدس خانم، حمید، زهره ، مریم،... یاسمن... پیداش کردم... بفرمایید.

گوشی را زیر چارقدش برد که صدا را بهتر بشنود.

-     الو. یاسمن ... مادر... ببین الان که داشتم با مریم می‌اومدم مدرسه، دیدم آقا رضا  از این ظرفایی که حمید توش غذا می‌ریزه می‌بره دانشگاه آورده. برگشتنی یکی برات بخرم صبح به صبح غذا بریزم توش ببری دانشگاه؟... آخه مادر جان چه عیبی داره؟! اینهمه مردم غذا می‌برن سرکار، مگه داداشت می‌بره چی می‌شه؟!... مادر تو که می‌بینی غذای اونجا به معده‌ات نمی‌سازه خب چرا؟!... عیب نداره .... خب باشه برو خداحافظ مادر...

گوشی را به کیف برگرداند. برگشت به سالن.

×××

سخنران داشت در مورد منشور حقوق کودکان در سازمان ملل حرف می‌زد که یادش افتاد دیروز سفارش کلم ترشی به صفر آقا داده. فکر کرد؛

-          می‌ذارم جمعه که بچه‌ها اومدن، دور هم می‌شینیم، همشو یک صبح تا ظهر خورد می‌کنیم.

 اما یادش افتاد؛ بچه‌ها هر روز از صبح می‌روند سر کار تا شب، یک جمعه بیشتر ندارند برای استراحت.

-     نمی‌خواد. خودم درست می‌کنم. اصلا؛ زنگ می‌زنم به اقدس خانوم بیاد کمکم. که هم زود تموم بشه، هم یک پولی به این بنده خدا برسه، ثواب داره. بنده خدا مستحق. اگر هم نتونست بیاد تا جمعه خودم کم کم، همشو درست می‌کنم.

داشت فکر می‌کرد؛ چند کیلو سرکه باید بگیرد و چند کیلو ترشی بار بگذارد تا به امیر و نرگس و زینب هر کدام یک دبه ترشی برسد که صدای گوشی بلند شد. با عجله از سالن بیرون رفت.

-     الو.. الو... زینب مادر تویی؟! سلام مادر خوبی؟.... قربونت برم...چه خبر مادر؟! ... مادر فردا شب داداشت با بچه‌هاش می‌یان خونه‌ی ما. می‌خوام صبح جمعه کاچی بپزم تو هم با شوهرت و بچه‌هات پاشید بیاید.... چی؟... بچه امیر؟! آره دیروز بردیمش دکتر. گفت زردیش دو شماره اومده پایین... من گفتم؛ یک کم ترنجبین بگیریم بهش بدیم زودی زردیش می‌‌یاد پایین.... نه مادر جان اینا چیه می‌گی؟! من که شش تا شمارو بزرگ کردم با همین گل و گیاها دوا درمونتون می‌کردم.... نمی دونم واللا! شما بازم درس خونده‌اید بیشتر از من سرتون می‌شه... چی؟ با مریم اومدم مدرسه‌شون جلسه اولیا مربیان. مادرش نتونست بیاد... من که چیزی نفهمیدم از حرفاشون... قرصام؟!  نه مادر نتونستم پیدا کنم... واللا خواب بودن ترسیدم بگم بازم سر اینکه کی پاشه پیداشون کنه باهام دعوا کنن! دیروز یک فصل با هم دعوا کردن... مادر چی کار کنم خودم هم که چشم ندارم. این بی‌صاحابا هم که همشون شکل همن!... نترس چیزی نمی‌شه... باشه ... برو به کارت برس مادر... خداحافظت باشه.

×××

دو ساعت مانده بود تا بچه‌ها تعطیل شوند. ترجیح داد همانجا گوشه حیاط روی پله‌ها‌ بنشیند تا کلاس‌ مریم تمام شود و با هم برگردند.

نشسته بود که یکدفعه چشمش سیاهی رفت. سرش گیج رفت. انگار یک سیخ سرد آهنی به قلبش فرو کردند و بیرون کشیدند. از روی پله‌ها افتاد وسط حیاط.

همانطور که ولو شده بود؛ وسط حیاط، چشمش به پنجره کلاسی که روبرویش بود افتاد. از بیرون، از روی پله‌ها سر بچه‌هایی که ردیف آخر کلاس نشسته بودند مثل بوته‌های کلم بود.

یاد کلم‌ ترشی‌هایی که به مش صفر سفارش داده بود افتاد.

×××

کاش هیچ کدام از قرص‌های دنیا شبیه هم نبودند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:22  توسط حنظله  | 

 

دفتر قبلی خیلی کثیف شده بود. روی خیلی از اسمها خط کشیده بود. از وقتی هم عینکش زیر پایش مانده بود و شیشه‌اش خورد شده بود، هر وقت می‌خواست شماره‌ای را که شماره‌های بالا و پایینش را خط خطی کرده بود؛ پیدا کند، زاویه‌ی دید چشمانش بی‌اختیار به سمت نوک دماغش منحرف می‌شد و همانجا به هم گره می‌خورد. به خاطر همین مجبور شد یک دفتر تلفن نو بگیرد.

 

دفتر قدیمی را بالای دفتر جدید باز کرد و شروع کرد به نوشتن شماره‌ها در دفتر جدید. صفحه‌ی "الف" را باز کرد. در صفحه‌ی الف اسم قابل توجهی برای نوشتن پیدا نکرد. فقط تلفن آژانس محل را نوشت. باقی اسمهایی که بود را هر چه فکر کرد یادش نیامد کی بوده‌اند، چه نسبت یا آشنایی خاصی با آنها داشته و اصلا به چه علت اسمشان در دفترش هست! روی بعضی از اسمها را هم طوری خط کشیده بود که اصلا چیزی از آنها پیدا نبود!

 

ورق زد به صفحه‌ی "ب و پ". شماره تلفن بیمارستانی که باید ماهی یک بار برای میل زدن مجاری ادرارش به آنجا می‌رفت را نوشت. شماره بانک محل را هم نوشت. برای اطمینان از واریز حقوق بازنشستگی و سود پولش. بعد دو بار با دقت شماره‌ها را یکی یکی چک کرد که اشتباه ننوشته باشد.

 

صفحه‌ی بعد از "ب و پ" در دفتر تلفن قدیمی؛ صفحه‌ی "ج و چ" بود. صفحه‌ی "ت و ث" نداشت. یعنی داشت؛ ولی نبود. از حرصش آن صفحه را کنده بود. فامیلی زنش با حرف "ت" شروع می‌شد. برای همین بیشتر آنهایی که در این صفحه بودند اقوام همسرش بودند. فرقی هم نمی‌کرد نام خانوادگی‌شان چه بود. برای اینکه راحت باشد، همه‌شان را به فامیل زنش نوشته بود در صفحه "ت و ث".

 

از اینکه آن شماره‌ها را نابود کرده بود در دلش احساس پیروزی کرد. یاد خاطرات و روزهای سیاهی که با آنها بعد از مرگ زنش داشت - سر اینکه شام مراسم هفتش چه باشد-  افتاد. سری تکان داد و زیر لب ناسزایی نثار همه‌شان کرد.

 

در صفحه‌ی "ج و چ" هیچ اسمی نبود. از سفید بودن صفحه‌ "ج و چ" احساس خوبی پیدا کرد. پاره‌اش کرد که اگر یک وقت کاغذ یادداشت لازم داشت، استفاده‌اش کند.

چشمش به صفحه‌ی "د و ذ" که خورد؛ احساس خوبش از سفید بودن ورق قبلی، رنگ تهوع به خودش گرفت. از هیچ صفحه‌ای به اندازه صفحه‌ی "د و ذ" نفرت نداشت. مجبور بود در این صفحه اسم زن صیغه‌‌ای و تنها پسر ناخواسته‌اش را بنویسد.

وقتی یادش می‌آمد؛ مجبور است ماهی دویست هزار تومان پول مفت بریزد توی حلق این زن و آن پسرک؛ خون جوشیده توی رگهای سرش، صورتش را سرخ می‌کرد. اوایل خیلی امیدوار بود این زنگوله‌ی پای تابوت هیچ شباهتی به خودش نداشته باشد؛ تا شاید بتواند از سر خودش بازش کند. اما از سیاهی بختش، پسرک هر چه بزرگ‌تر می‌شد؛ بیشتر شبیه خودش می‌شد.

مجبور شد این شماره را بنویسد. کافی بود یک هفته واریز پولش عقب بیافتد. سر هفته نشده با مامور پشت در خانه سبز می‌شد. روزگارش سیاه‌تر می‌شد، اگر یکی از فامیل زنش از جریان با خبر می‌شد!

"بعله... پس بگو چرا دلش نمی‌اومد چهارتومن پول خرج ختم دختر دسته‌ی گل ما بکنه! مرتیکه سوگلی داشته ما خبر نداشتیم ... تف تو ذاتش!"

 

ورق زد. به زحمت می‌شد تشخیص داد اسم اول در صفحه‌ی "ر ، ز ، ژ" اسم برادر کوچکترش است. از عمق فرو رفتگی نوک خودکار روی کاغذ، معلوم بود با غضب روی اسمش خط کشیده. آخرین بار سر ارث و میراث پدری درگیری سختی با هم داشتند. اسمش را ننوشت. رفت سراغ اسم بعدی؛ بعدی هم خواهرش بود. روی اسمش را خط نکشیده بود اما؛ شش ماه پیش که با هم تلفنی صحبت کرده بودند، احساس کرده بود دارد حرفهای برادر بزرگترش را می‌زند. پیش خودش گفت: "کور خوندی... فکر کرده من نمی‌فهمم با هم دست به یکی کردن خونمو از چنگم دربیارن!" اسم خواهرش را هم ننوشت.

 

به صفحه‌ی دوستانش رسید. "س و ش". اسم همه‌ی دوستان محل کارش را – به‌خاطر شین شرکت - در این صفحه نوشته بود؛ که راحت پیدایشان کند. از سالها قبل، هر هفته خانه‌ یکیشان جمع می‌شدند و به قول خودشان شب‌نشینی مجردی می‌گرفتند. البته الان مدتها از آخرین باری که دور هم جمع شده بودند ‌گذشته بود. چند نفرشان مرده بودند؛ برای همین اسمشان را خط زده بود، ولی چند اسم دیگر بود. دست به قلم شد که اسمشان را بنویسد، اما کمی فکر کرد " هر مهمانی هر چقدر هم ساده باز هم خرج دارد!" فکر کرد؛ اگر شماره‌شان را نداشته باشد، می‌تواند به بهانه‌ی اینکه شماره‌تان را نداشتم بهشان زنگ نزند. با بی‌اعتنایی ورق زد.

 

در صفحه‌ی بعد، از خط‌خوردگی روی اسم یاد همسایه‌ی روبرویی افتاد. از آخرین بار که با هم حرف زده بودند، یک سال می‌گذشت. بچه‌ی تخسشان توپش افتاده بود در حیاط خانه‌اش به خیال اینکه خیلی زرنگ است، مثل دزدها از دیوار خانه بالا آمده بود و به حیاط پریده بود. سر بزن گاه مچش را گرفته بود و یک پس‌گردنی  نثارش کرده بود. و نتیجه‌‌اش این شد که تنها اسم صفحه‌ی " ص و ض" نیز خط خورد.

 
آدمیزاد وقتی پیر شد؛ نفس که می‌کشد خسته می‌شود. نگاه کرد دید هنوز هفت ورق دیگر مانده تا تمام شماره‌ها را پاکنویس کند. چشمش هم درد گرفته بود. ترجیح داد باقیش را بگذارد برای یک وقت دیگر.
هر چند در باقی صفحات هم بیشتر شماره‌ها خط خورده بود. 

 

×××

 

همسایه‌ها از بوی تعفنی که سرتاسر کوچه را گرفته بود شک کردند که اتفاقی برایش افتاده باشد. همسایه‌ی روبرویی از دیوار بالا رفته بود و دیده بود وسط اتاق، نزدیک دفتر تلفن، به صورت افتاده است. وقتی صورتش را برگردانده بود، دهان و چشمایش پر بود از کرم‌هایی که در هم وول می‌خوردند.


×××


بی سر و صدا خاکش کردند.
هفتش که تمام شد، انگار سوت مسابقه را کشیده باشند. بین خانواده‌ی زن صیغه‌ای‌اش و خانواده‌ی زن اولش و برادر و خواهر کوچکترش دعوای مفصلی سر ارث و میراث بر پا شد.

دیگر هیچ کس به او فکر نمی‌کرد. فقط پسر همسایه از میان وسایل شخصی‌اش که بیرون گذاشته بودند تا ماشین شهرداری ببرد؛ عینکش را برداشته بود و چند روزی به چشمش می‌زد و ادایش را درمی‌آورد و بچه‌ها می‌خندیدند.

 

چند روز بعد، دیگر حتی کسی ادایش را هم درنیاورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:44  توسط حنظله  | 

 

روز جمعه بود؛ آقاي رهگذر داشت برايش مسئله‌ا‌ي را توضيح مي‌داد كه مريم به اين فكر افتاد؛ آيا او هم مي‌تواند مثل "ياسمن" و ديگر دختراني كه هر روز و هر شب داستانشان را مي‌بيند و مي‌شنود عاشق شود؟!  دلش خواست ببيند؛ عشق چه طعمي دارد. مي‌خواست چيزي را كه مدام از زبان مردم مي‌شنيد و بارها و بارها روي ديوار پارك‌ها، گوشه‌‌ي صفحات كتاب برادر بزرگترش، روي صندلي اتوبوس‌هاي شركت واحد و حتي يك بار روي پول تو جيبي‌اش! خوانده بود را، تجربه كند.

 

اول بايد نگاه مي‌كرد. آقاي رهگذر چشمانش به كتاب بود و به خيال اينكه مريم حواسش به حرفهايش است حرف مي‌زد. مريم خيلي زود‌تر از آنكه فكرش را مي‌كرد، احساس كرد قلبش در لباسي گرم فرو رفت. احساس كرد در صورت رهگذر آرامشي وجود دارد كه تا به حال نديده است.

چند لحظه بعد رهگذر انگار كه سنگيني نگاه مريم را روي صورتش حس كرده باشد چشمش را از صفحه‌ي كاغذ برداشت و به چشمان مريم نگاه كرد. مريم را غرق در خود ديد. آرام دستش را از روي موهاي سياه و لطيف مريم سر داد تا پهناي صورتش. روي گونه‌هايش.

 

مريم آن روز تا شب خط سير دست رهگذر را در سر و صورتش حس مي‌كرد. انگار جايي را كه رهگذر دست گذاشته بود داغ كرده بودند! گاهي جلوي آينه مي‌ايستاد و سعي مي‌كرد با دست خودش، خاطره دست رهگذر را براي صورتش تكرار كند. 

مريم آن روز مطمئن شد؛ دلش اشتباه نمي‌كند؛ و مدام اين جمله را تكرار مي‌كرد؛ حتما او هم عاشق من شده. اگر نبود به صورتم دست نمي‌كشيد! و فكر كرد اگر پدر و مادرش بفهمند كه او و رهگذر عاشق هم شده‌اند چه خواهند كرد؟ نكند مجبور شود مثل ياسمن از خانه فرار كند؟!

دلش لرزيد...

 

كتاب را آرام گذاشت توي كيفش. اما هنوز زيپ كيفش را نبسته بود كه دلش خواست يك بار ديگر نامه‌‌اش را بخواند. نامه را از لاي كتاب بيرون كشيد. با دقت مثل اينكه دكمه‌هاي پيراهني اتو كرده را باز مي‌كند تاي كاغذ را باز كرد. هنوز شروع به خواندن نكرده بود كه مادرش در اتاق را باز كرد.

در چشم به هم زدني كاغذ را در مشت مچاله كرد. رنگ از صورتش پريد.

مادر همانطور كه در آستانه در ايستاه بود گفت؛ مريم ماماني بيا شام. وبعد رفت.

وقتي رفت مريم فكر كرد اگر فرار كند چقدر دلش براي مادرش تنگ مي‌شود. بدون مادرش نمي‌توانست زندگي كند. ياد ياسمن افتاد. پس ياسمن چطور طاقت آورد از پيش مادرش برود؟

مدتي به عكس خودش و مادر و پدرش كه بالاي تختش بود، نگاه كرد. باز هم دلش لرزيد.

دوباره صداي مادرش آمد.

" مريم جان! مامان پاشو بيا شامو كشيدم. پاشو ...  سپردم امشب هم بري بالا خونه ليلا خانوم اينا با آقاي رهگذر يك كم درساتو تمرين كني! هر چي باشه اون معلمه بهتر مي تونه بهت ياد بده! چند روز ديگه امتحانا شروع مي‌شه." 

مريم يك باره ديد دلش به اندازه تمام ستاره‌هاي دنيا براي مادرش تنگ شده! نامه‌‌اي كه براي رهگذر نوشته بود هنوز ميان مشتش بود. نامه را باز كرد و ريز ريز كرد. كتابهايش را جمع كرد و بيرون رفت. خودش را انداخت در آغوش مادر.

مادر كه به اين كارهاي مريم عادت داشت بوسه‌ي محكمي بر گونه‌هايش زد.

"پاشو ماماني انقدر خودتو لوس نكن. پاشو اگر كاري كه گفتم انجام بدي مي‌توني شب يك كم ديرتر بخوابي سريال "ياسمن" رو نگاه كني!"

مريم دوباره ياد فرار افتاد!

نه ماماني ديگه دوست ندارم ببينم! زود مي‌خوابم كه صبح بتونم زود بيدار بشم برم مدرسه! فردا ديكته داريم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:59  توسط حنظله  | 

 

مادر داشت سفره غذا را پهن مي‌كرد. پدر نشسته بود نزديك سفره، جلوي تلويزيون. منتظر بود اخبار  شروع شود.

رضا، برادر و پشتيبان هميشگي حقوق شهروندي عاطفه گفت: مامان! چي مي‌گه عاطفه؟! چرا اجازه نمي‌دي بره اردو!

عاطفه گره دستانش را از  دور زانوهايش باز كرد. تمام سعيش را كرد كه بغض گلويش بيرون نريزد. تارهاي موي نرم و بورش كه روي صورتش ريخته بود را كنار زد.

-          خب معلومه! براي اينكه مامان خانوم نمي‌خواد به قولش عمل كنه... خودش گفت اگر بيست بشم مي‌ذاره برم. حالا مي‌گه نه.

مادر در قابلمه برنج را كه برداشت؛ صورتش براي لحظه‌اي پشت بخار برنج؛ رفت و آمد...

-          اردو؟! خير سرشون!... تا ميدون آزادي مي‌خوان ببرن، اسمشو گذاشتن اردو. پيغام و پسغامم دادن كه؛ دو هزار تومنم بديد بچه‌ها بيارن هزينه‌ي اردو!

 

آقا اسفنديار همانطور كه نگاهش به تلويزيون بود گفت: از اينجا تا ميدون آزادي بيست‌تومان پول بليطش مي‌شه. بيست‌تومانم برگشت، مي‌شه چهل تومان. حالا بگو يك تي‌تاب و يك سانديس هم براشون بگيرن صدو پنجاه تومان، رو هم مي‌شه صدونود. بگو دويست تومان...

 

عاطفه كه در اين دادگاه خانوادگي خود را در موضع دفاع از حق مي‌ديد گفت: خانوم معلممون گفته؛ موزه هم داره. مي خوايم بريم موزه.

ايران خانم گفت: موزه؟! تو ميدون آزادي كجاش موزه هست؟

رضا گفت: راست مي‌گه مامان زير ميدون آزادي موزه‌است. من خودم يك بار تابلوشو ديدم.

 

آقا اسفنديار گفت:  واللا!... ما الان سي سال تو تهرون زندگي مي كنيم، نديديم اونجا موزه باشه! اون ميدون تنها چيز به درد بخوري كه داره اينه كه بيست و دو بهمن توش راهپيمايي بگيرن ،اين دهاتيا هم كه برا اولين بار مي‌يان تهرون، كنار برجش عكس يادگاري بندازن. من خودم اول بار كه اومدم تهرون يك عكس انداختم . يادش بخير انگار همين ديروز بود.

 

ايران كه حالا داشت بشقاب‌ها را از برنج پر مي‌كرد، گفت: حالا فرض هم كه موزه باشه. چي چي گذاشتن مگه اونجا؟! حتما چهارتا كاسه كندله گذاشتن مردم ببينن . اينارو كه ننه رودابه هم تو خونه‌اش داره اگر اينطور باشه كه جهاز ننجونتون خودش موزه‌است. بايد بليط بفروشيم براش.

 

رضا خواست حرفي بزند كه پدر دستش را به نشانه "سكوت كنيد" بلند كرد.

-          ساكت ببينم اخبار چي‌ مي‌گه!

 

خلاصه مهمترين اخبار آن شب به ترتيب اينها بود: افتتاح بزرگترين واحد توليد مرغ گوشتي در خاور ميانه، افزايش نرخ فساد در بين جوانان آمريكايي، برگزاري جشنواره بادبادك‌ها توسط سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران و فروش سر مجسمه‌ي سرباز هخامنشي در حراجي لندن به قيمت سي ميليون دلار.

 

رضا همينكه خبر آخر را شنيد. منتظر ماند تا فرمان آزادي بيان از سوي پدر ابلاغ شود. تا با استفاده از سوژه "سرسرباز هخامنشي" خطابه قرايي در اهميت حفظ آثار فرهنگي و شناخت پيشينه فرهنگي جامعه ايراد كند و حكم آزادي شركت عاطفه در اردوي برج آزادي را بگيرد كه؛ آقا اسفنديار گفت:

 سي ميليون دلار... مي‌دوني چقدر مي‌شه بچه؟! هر دلاري هزار تومان هم بگيري مي‌شه به عبارتي سي ميليارد تومان... اووه خيلي پول مي‌شه‌ها!... ايران خانوم! فكرشو بكن اگر كله اين يارو رو ما مي‌فروختيم و اين پول گير ما مي‌اومد چه كارايي كه با اين پوله نمي‌تونستيم بكنيم! تا هفت پشتمون كه هيچي تا هفتاد پشتمون نونشون تو روغن بود!

 

مادر نگاهي به عاطفه كرد. غصه‌اي كودكانه، حجم لپ‌هاي گل انداخته‌اش را بيشتر از معمول كرده بود. هميشه بعد از به نتيجه نرسيدن مذاكره، اول قهر و اگر نشد؛ گريه بهترين حربه‌اي است كه عاطفه براي به كرسي نشاندن حرفش به كار مي‌انداخت!

- خب باشه ... حالا قهر نكن... غذاتو بخور... چشم!... خودم پول مي‌دم رضايت‌نامه‌‌ رو هم امضاء مي‌كنم فردا بري اردو..

عاطفه خوشحال قاشق غذا را برداشت.

رضا كه پرونده را مختومه ديد. نيازي به ايراد سخنراني در دفاع از حقوق فرهنگي عاطفه نديد.

***

 

فرداي آن روز، رضا در راه آمدن به خانه عاطفه را ديد. يك بسته چيپس دست خودش بود، يكي هم دست دوستش. با هم از مدرسه برمي‌گشتند. يك كيسه پلاستيكي هم دست عاطفه بود كه دو بسته پفك و چند تايي كيك و تي‌تاب و سانديس، درش بود.

-         سلام آبجي ... خسته نباشيد... رفتيد موزه؟!

-         سلام داداش... موزه؟! نه داداشي هيچكدوم از بچه‌ها مادراشون اجازه نداده بودن بيان. فقط من پول برده بودم. خانوم معلممون هم گفت با يك نفر كه نمي‌شه رفت اردو. منم رفتم با پولش خوراكي خريدم.

 

سرسرباز هخامنشي

توضيح: عكس تزئيني است!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:50  توسط حنظله  | 

"رييس جديد" چند لحظه به فاكتورها و كاغذها خيره ‌شد؛ بعد مغزش را  مثل يك بادكنك، باد كرد تا بزرگ و بزرگتر ‌شد. آنقدر كه؛ كم كم تمام فضاي اتاق را ‌گرفت. حتي از اتاق هم بزرگتر ‌‌شد. وقتي به اندازه‌ي كافي فضا را وسعت ‌داد، به ترتيب چند رديف صندلي از ابتدا تا ميانه‌هاي اتاق ‌چيد. در دو رديف جلو، مسوولان و مديران ارشد اداره را ‌نشاند. رديف‌هاي آخر را هم اختصاص ‌داد به كارمندان اداره. جلوي همه هم روي يك تك صندلي، "رييس سابق" اداره را ‌نشاند. يك ميز بزرگ تريبون مانند هم روبروي همه اين صندلي‌ها ‌گذاشت و خودش به عنوان قاضي نشست پشتش. برای دادستان میزي در نظر نگرفت. پيش خودش گفت؛ بايد راه بروم و حرف بزنم. اينطور مي‌توانم از حركات دست‌ها و چهره‌ام براي برانگيختن قاضي و نشان دادن باطن حقير مجرم استفاده كنم.

 

قاضي از آن بالا رييس سابق را كه مثل يك بچه‌ي يتيم تو سري خور نشسته بود و سرش پايين بود، نگاه مي‌كرد و هر بار كه دادستان يكي از تخلفهايش را برملا مي‌كرد، سرش را به تاسف تكان مي‌داد. نگاه حاضران، به خصوص مسوولين رده‌ بالاي سازمان که سر به تاييد تكان مي‌دادند؛ لذت خاصی در دلش راه انداخته بود، که ناگهان تمام دادگاه با صداي بسته شدن در اتاق به يك‌باره تركيد.

 

دلش مي‌خواست "محترمي" را به جرم بر هم زدن نظم جلسه‌ي دادگاه از دماغ آويزان كند. از ديروز كه حكم رياستش را گرفته بود و به اين اداره نقل مكان كرده بود؛ احساس خوبي به اين زن نداشت. اولين باري كه ديده بودش، برايش اين سوال پيش آمده بود كه آيا خداوند انسان ديگري را به زشتي او خلق كرده؟! با صورتي پر از‌ آبله كه بعضي‌شان بعد از خشك شدن، چاله‌هايي عمیق روي صورتش حفر كرده بودند. و يك روز به اين نتيجه رسيده بود كه؛ او هر چند بتواند آبله‌هايش را با كرم پودر و پن‌كيك پر كند، اما بدون شك نمي‌تواند؛ مانتويي پيدا كند كه بتواند ناموزوني هيكلش را مخفي كند!

 

      -     خانم محترمي، شما چند وقت منشي هستيد؟ هنوز ياد نگرفتيد در و محكم نبنديد؟

-          تو رو خدا ببخشيد؛ كارتابل دستم بود نتونستم بگيرمش، باد در و بست!

-          خب حالا چي هست اينا؟

-          اينا نامه‌هاست. يك سري فاكتور جديد هم هست كه خانم احساني دادن.

-          خانم احساني؟!‌ خودشون كجا هستن؟

-          تو اتاقشونن.. گفتن اگر نياز به توضيح داشت بگيد بيان.

-          بگيد بيان يك توضيح مختصري بدن ببينيم اينا ديگه براي چيه؟! ديگه چه گندي رو شده؟!

 

به فاصله كوتاهي بعد از رفتن محترمي، دادگاه ادامه يافت. "خسرواني" يا همان "رئيس جديد"، داشت خطابه‌ي قرايي براي فاكتور‌هاي چند پرس غذا كه رييس سابق براي مهمانانش از پول اداره صرف كرده بود مي‌خواند؛

"جناب آقا! با چه مجوزي از پول بيت‌المال براي مهموناي خودتون خرج كرديد؟...  شما مهمون داشتيد بايد از جيب مبارك خودتون هزينه‌شو مي‌داديد... فاكتورش تو فاكتوراي تنخواه اداره چي كار مي‌كنه؟..."

 دادستان كه خطابه‌اش را به پايان رساند؛ قاضي نگاهی عمیق به مجرم انداخت. فكر مي‌كرد كه يك انسان چقدر مي‌تواند پست باشد... فكر مي‌كرد كه چقدر خوب است كه خودش مثل او نيست. و داشت فكر مي‌كرد كه هر چقدر هم حكم سنگيني برايش صادر كند، تاوان خطاهاي او نيست كه دوباره دادگاه به هم ريخت. خواست فرياد بزند؛ "خانم محترمي، در بزنيد وقتي مي‌يايد تو..." كه چشمش به فردي متفاوت خورد.

 

- سلام آقاي خسرواني، من احساني هستم. كارمند امور مالي. به خانم محترمي فرموده بوديد؛ بيام در مورد این صورت‌حسابا توضيح بدم... فاكتوراي پروژه‌هاي پارسال و آوردم؛ پرينت صورتحساب بانكم گرفتم، اگر نياز بود استفاده كنيد.

همين‌كه احساني داشت درباره صورت‌حساب بانك توضيح مي‌داد. دوباره جلسه دادگاه تشكيل شد. دادستان شروع كرد به حرف زدن. از سويي به سويي مي‌رفت. گاهي با اشاره به متهم از او مي‌خواست كه راجع به آنچه برملا مي‌كند توضيح دهد. اما او توضيحي نداشت. دوباره شروع مي‌كرد. كمي بعد احساس كرد يك چيزي در دادگاه كم است. دادگاه يك منشي كم داشت.

 

سريع يك ميز كنار ميز قاضي خلق كرد. يك ماشين تحرير هم روي ميز پديدار كرد. بعد، از احساني خواست فاكتورها را رها كند و پشت ميز منشي بنشيند. احساني با آن قامت رشيد و مانتوي لخت و تنگش، وقتي راه مي‌رفت، تصوير يك مارماهي ليز را در ذهنش ايجاد مي‌كرد. احساني با كمال ميل درخواست قاضي را قبول كرد و با لبخندي پشت ميز منشي نشست. كاغذ بلند صورتحساب بانك را در ماشين تحرير جا داد و شروع كرد به تايپ كردن.

 

دادستان دوباره شروع كرد. حالا رقص انگشتان احساني روي كليدهاي ماشين تحرير با صداي ريتميك تق تق كليدها، هيجاني خاص به جناب دادستان مي‌داد. كاغذ نواري بانك هم مثل مار از ماشين تحرير بيرون ‌آمده بود و نخست حلقه‌اي به دور كمر احساني زد و بعد هماهنگ با دادستان به رقص افتاد.

هيجان لحظه به لحظه بيشتر مي‌شد. هر سند جديدي را كه برملا مي‌كرد، نگاهي به احساني مي‌كرد و با لبخندي از همراهيش ابراز رضايت مي‌كرد.

ميز قاضي بلندتر از ميز منشي بود و وقتي احساني برخاست تا متن اسناد را به دست قاضي بدهد، آستين مانتوي لختش سر خورد. رييس به يك‌باره همه‌ي حضار را محو كرد تا خودش باشد و احساني؛ كه ناگهان دوباره فضاي دادگاه تركيد. باز هم محترمي بود. كارتابل جديدي آورده بود.

اگرچه آن روز ديگر دادگاهي تشكيل نشد، اما احساني به عنوان مسوول دفتر رييس جديد منصوب شد.

 

***

يك سال بعد "رييس جديد" نشسته بود و مغزش را مثل يك بادكنك، باد مي‌كرد تا بزرگ و بزرگتر ‌شود. آنقدر بزرگ که بشود جلسه‌ي دادگاه "رييس سابق" را داخل آن برگزار كرد.

دادگاه با بررسی شایعاتی که در مورد مورد روابط او و خانم احساني شنيده شده بود آغاز شد:

"جناب آقاي خسرواني شما متهم هستيد به ..."

 هنوز رئيس سابق تفهيم اتهام نشده بود كه حباب دادگاه با صداي باز شدن در اتاق تركيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 21:58  توسط حنظله  | 

کامران اربابی ـ که حالا دو سال است به جرم قتل همسرش در زندان است ـ مدت کوتاهی مسوول سرکشی به انتظامات اداره بود. هفته‌ای یک بار می‌آمد؛ یک سری به دفاتر نگهبانی می‌زد، یک گزارش مختصری از مسوولین انتظامات مجموعه می‌گرفت و می‌رفت.

اربابی، سعی می‌کرد همیشه ظاهری آراسته داشته باشد. از عطرهای تند و ماندگار استفاده می‌کرد. بارها شده بود وقتی از اتاقی می‌رفت، تا یک ساعت بعدش هر کس به آن اتاق می‌رفت می‌گفت:" اه... بازم این مرتیکه اربابی اینجا بوده؟!". مرتب موهای جو گندمی‌اش را رنگ می‌کرد و سعی می‌کرد تا در چشم دیگران بویژه دختران و زنان اداره جوان‌تر به نظر برسد. اواخر هم شایعه شده بود که؛ با کاکاوند ــ همسر محسن رحمتی ــ  سر و سری دارد.

محسن رحمتی؛ مسوول تاسیسات اداره‌ بود و از هشت ساعت کاری نه ساعتش را به لوله‌های شوفاژخانه و هر از گاهی هم به شیرهای آب سرویس‌های بهداشتی یا فلاش ‌تانک‌ها آویزان بود. با یک لباس کار سرتاسری کثیف، که هرکجا می‌نشست؛ ردی نمدار از خود به جا ‌می‌گذاشت. و از همه بدتر؛ بوی عرق تنتش بود که با بوی گریس و روغن سوخته ممزوج شده و به هر اتاقی که برای رفع خستگی و گپ زدنی کوتاه با همکارانش می‌رفت، تا یک ساعت بعد از رفتنش؛ وجودش حس می‌شد و گاه باعث دعای خیری نثار روح پدر مرحومش.

***

اربابی؛ هر بار که چشمش به کاکاوند ‌می‌خورد، لبخند لبانش را تا نزدیکی‌های لاله‌ی گوشش امتداد می‌داد. سرش را کمی کج می‌کرد و تمام کاکاوند را یک‌باره در چشمانش جا می‌داد.

"سلام خانم کاکاوند... حالتون چطوره؟ ..." و تعارفات را پشت سر هم به اینجا می‌رساند که "... ما سراغتونو زیاد از آقاتون می‌گیریم. هر وقت ایشون رو زیارت می‌کنیم، سلام می‌رسونیم خدمتتون. اتفاقا بار قبل که دیدمشون ذکر خیرتون شد. گفتم این خانم کاکاوند از اون خانم‌های نیک روزگارند… " و به این‌جا که… " جدن آدم نمی‌دونه چی بگه! هر چی از شخصیت بعضی‌ها بگی بازم کم گفتی ... چند بار هم به آقاتون گفتم تو یک جایی یک سنگی از جلوی پای مردم برداشتی که خدا یک همچین گلی نصیبت کرده، از قدیم و ندیم گفتن از هر دستی بدی از همون دست می‌گیری..." و همینطور ادامه می‌داد.

البته! پنج شش باری پیش ‌آمده بود که اتفاقی و کاملا تصادفی! گذر اربابی به جایی بیفتد که کاکاوند آنجا باشد. یک بار وقت سوار شدن اتوبوس، یک بار در کتابخانه‌ی اداره و چند بار در مسیر مهد کودکی که کاکاوند هر روز برای بردن و آوردن دختر کوچکش می‌رفت. هر بار هم اربابی از ملاقات‌هایش با شوهرش می‌گفت. و اینکه شوهر کاکاوند، شغل کثیفی دارد. حتی بار آخر گفته بود که به حالش افسوس می‌خورد، وقتی می‌بیند دست تقدیر او را در دامن کسی انداخته که درکش از احساسات و عواطف زنانه، اندازه‌‌ی یک فوک دریایی از عطر گلهای بهارنارنج است، و شناختش از شخصیت بی‌نهایت لطیف مژگان! به قدر درک یک مرغ گوشتی از کلمه‌ی زیبای زندگی! و در پایان به او حق داده بود و گفته بود؛ از  انسانی که صبح تا شب به جز آچار و پیچ گوشتی چیز دیگری نمی‌بیند و بیشتر ساعت کارش را در فضای بسته‌ی شوفاژخانه آویزان لوله‌هاست، انتظار یک زندگی رمانتیک را نمی‌توان داشت.

اربابی راست می‌گفت؛ رحمتی حتی آخر شبها هم با همین لباس متعفن به خانه می‌رفت. البته قاعده‌ی انسانی‌اش این است که یک نفر با داشتن اینچنین شغلی، قبل از آنکه به خانه برود لباسش را عوض کند، اما رحمتی، آخر شب‌ها آنقدر خسته بود که فقط می‌خواست هر طور که شده جنازه‌اش را به خانه برساند… چرا؟... چون رحمتی هم مثل سایر کارمندانی که احتمالا این داستان را می‌خوانند، مجبور بود برای گذران زندگی، بعد از اتمام کارش در اداره، برای خودش کار کند و به همان وصفی که اول گفتم؛ برای انجام کارهایی مثل سرویس شوفاژخانه‌ی منازل، سرویس کولر، تعویض لامپ، تعویض واشر شیر آب، کوبیدن دو میخ در یک راستا روی دیوار برای نصب یک تابلو و از این جور کارها که عموما مردهای امروزی! از انجامش عاجزند، از این خانه به آن خانه برود.

مشتری‌هایش هم بیشتر آشناها و کارمندان اداره‌ بودند. مثل آقای اربابی که هر چند وقت یک بار، با او تماس می‌گرفت و می‌خواست که برای انجام کاری به خانه‌شان برود. هر بار هم که می‌رفت خانم اربابی عقده‌ی دلش باز می‌شد و از اینکه کامران شوهرش، آنقدر بی‌دست و پا است که حتی عرضه‌ی کوبیدن یک میخ به دیوار را ندارد، احساس شرم می‌کرد و دعا می‌کرد که روزی اربابی هم مثل رحمتی آدم با دست و پایی شود؛ که لااقل بشود گفت یک مرد است! خانم اربابی حتی یک روز در حالی که داشت لیوان شربت را به دست رحمتی می‌داد گفت "چی بگم آقا محسن! می‌گن از هر دست بدی از همون دست می‌گیری! نمی‌دونم به درگاه خدا چه گناهی کردم که گیر این مرد افتادم!"

و این آخرین باری بود که محسن رحمتی به خانه‌ی اربابی رفت. هیچ وقت هم علتش را نگفت. برای همین هم اربابی مجبور شد یک تعمیرکار دیگر را برای رفع و رجوع کارهای خانه بیاورد. همان که چند وقت بعد به دست خودش کشته شد. گویا اربابی به وجود یک رابطه‌ی نامشروع بین همسرش و تعمیرکاری که برای سرویس یخچال به خانه‌شان رفت و آمد می‌کرده، مشکوک می‌شود و او را می‌کشد.

الان دو سال از آن اتفاقات می‌گذرد و کاکاوند و رحمتی همچنان به زندگی آرام خود ادامه می‌دهند. رحمتی با تمام وجدان کاری‌ای که در طول این سالها از خودش نشان داده، هیچ ترفیعی نگرفته است چون اصولا مسوول تاسیسات ترفیعی ندارد! اما اربابی ــ که حالا دو سال است به جرم قتل همسرش در زندان است ــ قرار است به زودی اعدام شود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:56  توسط حنظله  |