تبليغاتX
حنظله

آدمك ايستاده بود و دستهايش را مي‌ديد كه مي‌سوخت.

هيچ كاري نمي‌كرد. دريغ از يك فوت بي‌جان كه شايد دل شعله‌ور آتش را به حالش بسوزاند.

ايستاده بود و فقط نگاه مي‌كرد.

 آه مي‌كشيد و مي‌گفت: ديدي چطور دستم سوخت؟!

نه اينكه به خاكستر شدن دستش بي‌تفاوت باشد!... نه!

آه مي‌كشيد و نگاه مي‌كرد.

تو گويي؛ انگار حسي دزدانه، دمادم هر آهي كه مي‌كشيد از افسوسش كام مي‌گرفت.

آنقدر مشغول كام دادن و كام گرفتن با دزد شد كه از ياد برد تمام وجودش از چوب بود.

 

                                       

* تار و پود وبلاگم از هم گسسته! نمي‌دانم چرا؟! هل من ناصر ينصرني؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 3:6  توسط حنظله  | 

هر شب می‌آمد. شب كه از نیمه مي‌گذشت. وقتي جز دوستان شب همه خواب بودند و چراغ‌ها خاموش بود.

درست از کنار پنجره‌ی خانه‌ی ما می‌گذشت. من از كودكي همیشه جاي خوابم زير تنها پنجره‌ي اتاق خانه‌مان است. لحافم را طوری پهن می‌کنم تا پایم رو به پنجره باشد. من هنوز هم دوست دارم وقتی به پشت می‌خوابم، بتوانم تكه‌اي از آسمان را، كه توي آن قاب كوچك جا مي‌شود ببينم. با تمام ستاره‌ها و تنها ماهش؛ كه هر چند شب يك‌بار مسيرش درست از وسط پنجره‌مان مي‌گذرد.

روزهاي اول كه نديده بودمش و فقط هر شب صدای تیلیک تیلیک سم‌هایش را روی آسفالت سیاه و سخت کف کوچه‌ می‌شنیدم؛ فكر مي‌كردم یکی از نمک فروش‌های دوره گرد است. از آنها كه یک اسب پير زهوار دررفته را مي‌بندند به یک گاری چوبی و چند کیسه نمک بارش مي‌كنند. اما یک شب، خوب که دقت کردم؛ ديدم از صدای چرخ گاری خبری نيست. فقط صدای تیلیک تیليک سم‌هايش بود كه مي‌پيچيد توي كوچه. آن هم نه صدای سم‌های یک اسب پیر.

شك مثل يك چراغ توي سرم روشن شد. تشكم را كنار زدم، بلند شدم كه ببينمش. روي پنجه‌ي پاهايم بلند شدم و گردن كشيدم كه وقتي از كنار پنجره مي‌گذشت ببينمش. اما رفته بود.

تصمیم گرفتم فرداي آن شب قبل از آمدنش، همين‌كه صداي پايش از ابتداي كوچه به گوشم رسيد خودم را به پنجره برسانم و نگاهش كنم. اما فردا شب آنقدر خسته بودم كه همان سر شب خوابم برد. آفتاب وسط آسمان بود كه بيدار شدم. چند شب بعد هم همانطور گذشت. يكي دو ساعت قبل از آمدنش خوابم مي‌برد و حتي صداي سم‌هايش را هم نمي‌شنيدم. تا اينكه یک شب ديگر دوباره خواب به چشمم نيامد و نيمه شب صدای سم‌هایش از دور توی کوچه جلوتر از خودش آمد.

 جستي زدم. مثل زنداني‌ ابدي كه بعد از سالها انتظار وعده‌ي ملاقات آشنايي داشته باشد، خودم را به پنجره رساندم.

شبحش را از دور ديدم كه مي‌آمد. مثل يك توده‌ ابر سياه؛ حجم باريك و تاريك كوچه را مي‌شكافت و مي‌آمد. ديدمش. اسب بود. يك اسب واقعي. خيال نبود. سیاه بود. از روبروي من كه گذشت تن سياهش مثل آينه بود. صاف و صيقلي. آنقدر كه سر خوردن ستاره‌هاي آسمان را روي تنش حس كردم. به وضوح، هلال ماه را ديدم كه روي پوستش راه مي‌رفت. خيلي رشيد‌تر و رعنا‌تر از اسب‌هايي بود كه تا آن روز ديده بودم. به اسب‌های افسانه‌ايي كه توي كتابها توصيفشان  مي‌كنند می‌مانست.

رفت. رفت و من مبهوت ماندم كه چه ديدم؟ پنجه‌هاي پايم سست شد. دستم از پنجره كنده شد. پهن شدم ميان خنكاي ملحفه‌ي سفيد تشكم.

 باور آنچه با چشم‌هايم لمس كرده بودم برايم سخت بود. یک اسب، بی‌زین و لخت، بی‌سوار و بی‌صاحب، آن وقت شب، در كوچه‌‌ي ما، در شهري كه توي خيابانها و كوچه‌هايش جايي براي زيستن هيچ موجودي جز ماشين‌ها و انسان‌ها و سگ‌هاي ولگرد و گربه‌هايي كه مدام سرشان به سطل‌هاي زباله مشغول است، نيست. از کجا آمده بود؟ به کجا می رفت؟ صاحبش که بود؟ وحشی بود یا اهلی؟

آن روزها کودکی بودم. فردايش به هر كس گفتم كه هر شب یک اسب سیاه و جوان از کوچه‌ي ما درست از زیر پنجره‌ي ما می‌گذرد خنديد. هیچ کس باور نکرد. حتی آمنه؛ دختر همسايه‌مان که خیلی دوستش داشتم. او هم خندید و گفت: حتما خيالاتي شده‌اي. همه همین را می‌گفتند. آنقدر گفتند و گفتند و  شنيدم که کم‌کم خودم هم باورم شد که خیال كرده‌ام. آنقدر كه دیگر هر وقت صدای پایش می‌آمد توجه نمی‌کردم. خودم را به ندانستن مي‌زدم. به نشنيدن. به نديدن. به نفهميدن.

چند شب اول؛ برای اینکه فكرش را از درونم بیرون کنم؛ براي اينكه صداي تيليك تيليك سم‌هاي تيزش را روي آسفالت سياه و سخت خيابان نشنوم گوشهايم را مي‌گرفتم. يا سرم را فرو می‌کردم توی بالش تا صدایش را نشنوم. طولي نکشید تا باور کردم که همه‌اش خیال بود و طولي نکشید تا عادت کردم قبل از آمدنش خواب روم، تا صدای پایش را نشنوم.

تا چند وقت پیش که دوباره صدای تيليك تيليك سم‌هاي اسبي را شنیدم. اما صداي تيليك تيليك سم‌هايش آنقدر تيز و برنده نبود. اسبي بود كه آرام قدم برمی‌داشت . پیر بود. یاد خیالات دوران کودکی‌ام افتادم. بلند شدم. پرده را کنار زدم. مثل سابق نبود که تا به پنجره برسم رفته باشد. حالا آرام قدم برمی‌داشت. پيرمرد خميده‌اي بسته بودش به گاری زهوار در رفته‌اي با بار نمك .

پیرمرد آرام روی گرده‌اش تسمه می‌زد و آرام‌تر صدايش مي‌كرد: یالااا حیواااان...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:16  توسط حنظله  |