تبليغاتX
حنظله

مي‌نشست روي تخت ساده‌ي پوشيده به ملحفه‌ي سفيدش و خنده‌ي هميشگي‌اش را نازل مي‌كرد توي دلهايمان. همه مي‌دانستيم حتي از حرفهاي ناگفته‌ي گوشه‌ي دلمان هم خبر دارد.

هميشه مي‌گفت؛ خدا وقتي براي بنده‌ي خير و صلاح بخواهد غم بر دلش مستولي مي‌كند!

روحت شاد عبدالكريم كه هنوز هم حرفهايت، بغض‌هاي مانده در گلو را برايم شيرين مي‌كند.

چقدر امروز دلم گرفت! چقدر دلم هوس كرد مي‌آمدم خانه‌ي كوچكت توي كوچه پس كوچه‌هاي خيابان مولوي؛ كمي نگاهت مي‌كردم.

كاش هنوز بودي... كاش بودي...


                  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:2  توسط حنظله  | 

فكر مي‌كردم؛ اگر آنطور كه گفته‌اند و مي‌گويند؛ قيامتي باشد! حسابي باشد و ميزاني به پا شود. اگر يك باره چشم باز كنيم؛ ببينيم صراطي جلوي پايمان باز شده و "فمن يعمل مثقال ذره شر يره"‌ي به پا شده آن وقت؛ "من" به اندازه‌ي دود مختصري كه از اگزوز موتور قراضه‌ام بيرون زده و با دودهاي ديگري كه از ميليونها اگزوز و دودكش بيرون زده، يك خانواده‌ شوند و بعد اين توده‌ي عظيم دود كم كم آنقدر بزرگ شود كه بزند لايه‌ي ازون را سوراخ كند و بعدش به واسطه‌ي همين گند كاري ما يخ‌هاي قطبي شروع كند به آب شدن و در حين آب شدن اين يخ‌ها و فرو ريختن صخره‌هاي عظيم يخي؛ دل يك جوجه پنگوئن تازه به دنيا آمده يك لحظه بلرزد. همين براي خراب شدن آخرت ما بس!

الهي عاملنا بفضلك ولا تعاملنا بعدلك!

خدايا با ما با فضلت معامله كن نه با عدلت!

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:4  توسط حنظله  | 

                             

۱) ما بچه‌تر كه بوديم بستني قيفي‌مان را هم با دوستمان شريكي مي‌خورديم. به سبك يك ليس من يك ليس تو!  

۲) حميد گفت: ما شارژ ايرانسل‌تيم! انقدر زنگ بزن تا فنا شيم!

گفتم: داداش ما رژ لب دوست دخترتيم! با اذن ابوي گراميشان صيغه‌ي محرميت بخوانيد! حلال كه شديد يك گلي از لبشان بچينيد فنا شيم!
بعد سه‌تايي آي خنديدم!... آي خنديديم!

۳) سهم مرجان از جشنواره طنز مكتوب يك ربع سكه بهار شد با يك لوح تقدير!


+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 14:39  توسط حنظله  |