مينشست روي تخت سادهي پوشيده به ملحفهي سفيدش و خندهي هميشگياش را نازل ميكرد توي دلهايمان. همه ميدانستيم حتي از حرفهاي ناگفتهي گوشهي دلمان هم خبر دارد.
هميشه ميگفت؛ خدا وقتي براي بندهي خير و صلاح بخواهد غم بر دلش مستولي ميكند!
روحت شاد عبدالكريم كه هنوز هم حرفهايت، بغضهاي مانده در گلو را برايم شيرين ميكند.
چقدر امروز دلم گرفت! چقدر دلم هوس كرد ميآمدم خانهي كوچكت توي كوچه پس كوچههاي خيابان مولوي؛ كمي نگاهت ميكردم.
كاش هنوز بودي... كاش بودي...




