
تصویر صفحه ۷۸ مجله ادبیات داستانی. شماره ۱۱۲
روی جلد این مجله نوشته شده اولین و تنها مجله تخصصی ادبیات داستانی در ایران!!


تصویر صفحه ۷۸ مجله ادبیات داستانی. شماره ۱۱۲
روی جلد این مجله نوشته شده اولین و تنها مجله تخصصی ادبیات داستانی در ایران!!
بردباري او به اين اندازه بود كه چيزهايي كه ديگران از شنيدنش بيتاب ميشدند، در آن بزرگوار بيتابي به وجود نميآورد. گاهي دشمنان آن بزرگوار در مكه رفتارهايي با او ميكردند كه وقتي جناب ابيطالب در يك مورد شنيد به قدري خشمگين شد كه شمشيرش را كشيد و با خدمتكار خود به آنجا رفت و آن جسارتي كه آنها با پيامبر كرده بودند، همان را با يكايك آنها انجام داد؛ گفت هر كدام اعتراض كنيد، گردنتان را ميزنم؛ اما پيامبر همين منظره را با بردباري تحمل كرده بود. در يك مورد ديگر با ابي جهل گفتگو شد؛ ابيجهل اهانت سختي به پيامبر كرد؛ اما آن حضرت سكوت كرد و بردباري نشان داد. يك نفر رفت به حمزه خبر داد كه ابيجهل اينطور با برادرزادهي تو رفتار كرد؛ حمزه بيتاب شد و رفت با كمان بر سر ابيجهل زد و سر او را خونين كرد ؛ بعد هم آمد تحت تاثير اين حادثه، اسلام آورد. بعد از اسلام گاهي مسلمانان سر قضيهاي، از روي غفلت و يا جهالت، جملهاي اهانت آميزي به پيامبر ميگفتند؛ حتي يك وقت يك نفر از همسران پيامبر- جناب زينب بنت جحش كه يكي از امهات مومنين است- به پيامبر عرض كرد تو پيامبري ، اما عدالت نميكني! پيامبر لبخندي زدند و سكوت كردند. او توقع زنانهاي داشت كه پيامبر آن را برآورده نكرده بود. گاهي بعضيها به مسجد ميآمدند و پاهاي خودشان را دراز ميكردند و به پيامبر ميگفتند ناخنهاي ما را بگير!- چون تازه استحباب ناخن گرفتن وارد شده بود- پيامبر هم با بردباري تمام، اين جسارت و بيادبي را تحمل ميكرد.
.
.
اخلاق بايد محمدي باشد.
یادم هست چند روز برای برگزاری یک سری برنامههای به حساب فرهنگی! به اتفاق چند نفر از دوستان رفتیم یکی از شعبه های "کات" یا همان "کانون اصلاح و تربیت".
از تمام آنچه آنجا دیدم - که توصیف وضعیتش اعصابی آهنین میخواهد و در حال حاضر موجود نیست!- نکتهای که ذهنم را بیشتر به خودش مشغول کرد این بود که مسوول آموزش آنجا میگفت: اینجا هرکدام از بچهها که میآیند باید در یکی از کلاسهای آموزشی شرکت کنند و حرفه ای یاد بگیرند.
کلاسها هم تنوع زیادی داشت. از خیاطی و نقاشی گرفته تا مکانیکی و نجاری. همه در انتخاب رشته مختار بودند جز یک گروه. آنهایی که جرمشان قتل نفس بود!
آنها باید حتما قبل از هر چیز یک دوره کلاس سفالگری را میگذراندند. فرقی هم نمیکرد که تا آخر دوره چیزی یاد بگیرند یا نه!
وقتی علتش را پرسیدم گفت: چون این گروه به شدت طغیانگر هستند. به تجربه ثابت شده است که کار کردن با خاک و گل آرامشان میکند.
.
سبحان ربی الاعلی و بحمده
فتامل!