تبليغاتX
حنظله

فکر می‌کردم اگر همه‌ی آنهایی که می‌نویسند وقتی می‌نوشتند احتمال می‌دادند که زمانی  باید برای آنچه می‌نویسند (شما اسمش را بگذارید قیامت،‌ آخرت، روز حساب یا هر چیز دیگری) باید پاسخ دهند. چقدر خودکار و کاغذ مصرف می‌شد؟ چند کتاب نوشته می‌شد؟ چند داستان تخیل می‌شد؟ تاریخ چگونه نوشته می‌شد؟ چند وبلاگ ثبت می‌شد؟ چند کامنت ثبت می‌شد؟

اصلا خود من اين چند خط را مي‌نوشتم؟!

×××

یکی نیست به بعضی‌ها بگوید: احمق‌ها! انقلاب اگر نخواهد شما برایش تاریخ بنویسید! شهدا اگر نخواهند شما ازشان یاد کنید! کی را باید ببینند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:11  توسط حنظله  | 

همه‌‌ی قرص‌ها را ولو کرد روی فرش. اول دو زانو نشست به خیال اینکه زود پیدایشان می‌کند، اما نشد. درد پا امانش نداد. مجبور شد پاهایش را دراز کند.  مثل اینکه بین تلی از طلای بدلی دنبال قطعه‌ای طلای ناب باشد. یک یکشان را زیر شعاع نوری که از پنجره حیاط افتاده بود روی قالی گرفت. پیدا نشد. دلش ریخت. یاد دعوای دیروز اعظم و حمید افتاد. فکر کرد؛ از خیرش بگذرد بهتر است.

مریم داشت زیپ کاپشنش را بالا می‌کشید. جلو آمد.

-          عزیز جون! می‌خوای من نگاه کنم؟!

-          تو که نمی‌تونی رو اینارو بخونی! ولش کن، نمی‌خواد مامان جان... ببینم؛ همه کتاباتو برداشتی؟... چیزی که جا نذاشتی؟!

-          نه عزیز... بریم الان زنگمون می‌خوره‌ها!

×××

در خانه را بست. چند قدم نرفته بود که چیزی یادش آمد. برگشت. زنگ زد.

صدای خواب آلودی از آیفون بیرون آمد.

-          کیه؟

-     اعظم! مادر جان الهی دورت بگردم.... ببین! نون تازه گرفتم، گذاشتم تو سفره... مامان؛ صبحونه‌تو که خوردی یادت نره سفره رو خوب جمع کنی‌ نونا خشک بشه. داداشت اینا شب قراره بیان. بچه‌هاش گفتنن؛ براشون کوفته تبریزی درست کنم.

-          خب حالا!... نترس، یادم نمی‌ره...  انگار من بچه‌ام حالیم نیست... این امیر هم که همش با بچه‌هاش اینجا چترن!

-          خب مادر! ببخشید...گفتم یک وقت حواست نباشه یادت بره... این حرفا رو هم نزن. ناسلامتی برادر بزرگترته!

صدای خواب آلود با عصبانیت آیفون را قطع کرد.

دست دختر را گرفت و راه افتاد.. وسط کوچه که رسیدند ظرف غذای پشت ویترین لوکس فروشی چشمش را گرفت.

×××

چشمانش را ریز کرد که دکمه‌ی سبز رنگ روی گوشی را پیدا کند. انگشت سبابه‌اش را با احتیاط روی دکمه فشار داد. یک دستش را روی گوش سمت چپش گذاشت.

-          الو... الو...

صدایی نشنید. گوشی را به مریم داد.

-          مامان جان ببین این چرا صداش در نمی‌یاد.

دختر گوشی را گرفت.

-          الو.. سلام مامانی... آره... با عزیز جونم... گوشی... نه فکر کنم سمعکشو یادش رفته بیاره... گوشی رو نگه دار...

...

-          عزیز جون مامان نرگس خودمه! حتما دوباره یادت رفته سمعکتو ببندی. بگیر ... بزار رو گوش چپت.

-          ا ... مامانته؟!

-     الو سلام مادر... نه مادر نشنیدم اول... چی؟!... آره یادم رفت این زنگوله‌رو ببندم به گوشم. عیب نداره... ببین مادر؛ دارم با مریم می‌رم مدرسه. دیشب تا اومدی بچه خواب بوده. معلمشون نامه داده گفته؛ امروز؛ مادر یا پدرتون بیان جلسه اولیا و مربیان. دیده تو که نیستی، باباش هم که نیست. زنگ زد به من.... نه مادر.. حالا چی می‌گن تو این جلسه‌ها؟!.... خب باشه... مریم می‌گه؛ همینکه اسممو بنویسن کافیه. ولی من می‌گم؛ بشینم، بعدا نگن؛ مادر، پدرت نیومدن از نمره‌‌ی بچه کم کنن!... باشه باشه... خیالت جمع... خدا پشت و پناهت مادر...

گوشی را چپاند توی کیفش.

×××

بیشتر مادرها آمده‌ بودند. چند نفری هم از پدرها.

کاغذ را نشان داد.

-          من مادر بزرگ مریم هستم. مریم تجدد. مامانش کار داشت نتونست بیاد.

-          دستتون درد نکنه اومدید. ولی بهتر بود مادرش می‌اومد. حالا بفرمایید اون گوشه؛ ردیف آخر صندلی خالی هست، بشینید.

×××

سمعکش که نبود. صندلی‌اش هم که ردیف آخر بود. چند جمله‌ای هم که پرده گوشش را تکان داد، متوجه نشد.

یاد ظرف غذا افتاد. چند دقیقه که گذشت به بهانه‌ی دستشویی از سالن بیرون رفت.

گوشی را از کیف درآورد و به یکی از مادرهایی که داشت در حیاط قدم می‌زد داد:

-          مادر جان! ببین می‌تونی از تو این شماره دخترمو پیدا کنی؟!‌ اسمش  یاسمن! اسمشو تو این گذاشته.

زن گوشی را گرفت. لیست شماره‌ها را نگاه کرد.

-          اعظم ، امیر ،اقدس خانم، حمید، زهره ، مریم،... یاسمن... پیداش کردم... بفرمایید.

گوشی را زیر چارقدش برد که صدا را بهتر بشنود.

-     الو. یاسمن ... مادر... ببین الان که داشتم با مریم می‌اومدم مدرسه، دیدم آقا رضا  از این ظرفایی که حمید توش غذا می‌ریزه می‌بره دانشگاه آورده. برگشتنی یکی برات بخرم صبح به صبح غذا بریزم توش ببری دانشگاه؟... آخه مادر جان چه عیبی داره؟! اینهمه مردم غذا می‌برن سرکار، مگه داداشت می‌بره چی می‌شه؟!... مادر تو که می‌بینی غذای اونجا به معده‌ات نمی‌سازه خب چرا؟!... عیب نداره .... خب باشه برو خداحافظ مادر...

گوشی را به کیف برگرداند. برگشت به سالن.

×××

سخنران داشت در مورد منشور حقوق کودکان در سازمان ملل حرف می‌زد که یادش افتاد دیروز سفارش کلم ترشی به صفر آقا داده. فکر کرد؛

-          می‌ذارم جمعه که بچه‌ها اومدن، دور هم می‌شینیم، همشو یک صبح تا ظهر خورد می‌کنیم.

 اما یادش افتاد؛ بچه‌ها هر روز از صبح می‌روند سر کار تا شب، یک جمعه بیشتر ندارند برای استراحت.

-     نمی‌خواد. خودم درست می‌کنم. اصلا؛ زنگ می‌زنم به اقدس خانوم بیاد کمکم. که هم زود تموم بشه، هم یک پولی به این بنده خدا برسه، ثواب داره. بنده خدا مستحق. اگر هم نتونست بیاد تا جمعه خودم کم کم، همشو درست می‌کنم.

داشت فکر می‌کرد؛ چند کیلو سرکه باید بگیرد و چند کیلو ترشی بار بگذارد تا به امیر و نرگس و زینب هر کدام یک دبه ترشی برسد که صدای گوشی بلند شد. با عجله از سالن بیرون رفت.

-     الو.. الو... زینب مادر تویی؟! سلام مادر خوبی؟.... قربونت برم...چه خبر مادر؟! ... مادر فردا شب داداشت با بچه‌هاش می‌یان خونه‌ی ما. می‌خوام صبح جمعه کاچی بپزم تو هم با شوهرت و بچه‌هات پاشید بیاید.... چی؟... بچه امیر؟! آره دیروز بردیمش دکتر. گفت زردیش دو شماره اومده پایین... من گفتم؛ یک کم ترنجبین بگیریم بهش بدیم زودی زردیش می‌‌یاد پایین.... نه مادر جان اینا چیه می‌گی؟! من که شش تا شمارو بزرگ کردم با همین گل و گیاها دوا درمونتون می‌کردم.... نمی دونم واللا! شما بازم درس خونده‌اید بیشتر از من سرتون می‌شه... چی؟ با مریم اومدم مدرسه‌شون جلسه اولیا مربیان. مادرش نتونست بیاد... من که چیزی نفهمیدم از حرفاشون... قرصام؟!  نه مادر نتونستم پیدا کنم... واللا خواب بودن ترسیدم بگم بازم سر اینکه کی پاشه پیداشون کنه باهام دعوا کنن! دیروز یک فصل با هم دعوا کردن... مادر چی کار کنم خودم هم که چشم ندارم. این بی‌صاحابا هم که همشون شکل همن!... نترس چیزی نمی‌شه... باشه ... برو به کارت برس مادر... خداحافظت باشه.

×××

دو ساعت مانده بود تا بچه‌ها تعطیل شوند. ترجیح داد همانجا گوشه حیاط روی پله‌ها‌ بنشیند تا کلاس‌ مریم تمام شود و با هم برگردند.

نشسته بود که یکدفعه چشمش سیاهی رفت. سرش گیج رفت. انگار یک سیخ سرد آهنی به قلبش فرو کردند و بیرون کشیدند. از روی پله‌ها افتاد وسط حیاط.

همانطور که ولو شده بود؛ وسط حیاط، چشمش به پنجره کلاسی که روبرویش بود افتاد. از بیرون، از روی پله‌ها سر بچه‌هایی که ردیف آخر کلاس نشسته بودند مثل بوته‌های کلم بود.

یاد کلم‌ ترشی‌هایی که به مش صفر سفارش داده بود افتاد.

×××

کاش هیچ کدام از قرص‌های دنیا شبیه هم نبودند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:22  توسط حنظله  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط حنظله  |