تبليغاتX
حنظله

 

روز جمعه بود؛ آقاي رهگذر داشت برايش مسئله‌ا‌ي را توضيح مي‌داد كه مريم به اين فكر افتاد؛ آيا او هم مي‌تواند مثل "ياسمن" و ديگر دختراني كه هر روز و هر شب داستانشان را مي‌بيند و مي‌شنود عاشق شود؟!  دلش خواست ببيند؛ عشق چه طعمي دارد. مي‌خواست چيزي را كه مدام از زبان مردم مي‌شنيد و بارها و بارها روي ديوار پارك‌ها، گوشه‌‌ي صفحات كتاب برادر بزرگترش، روي صندلي اتوبوس‌هاي شركت واحد و حتي يك بار روي پول تو جيبي‌اش! خوانده بود را، تجربه كند.

 

اول بايد نگاه مي‌كرد. آقاي رهگذر چشمانش به كتاب بود و به خيال اينكه مريم حواسش به حرفهايش است حرف مي‌زد. مريم خيلي زود‌تر از آنكه فكرش را مي‌كرد، احساس كرد قلبش در لباسي گرم فرو رفت. احساس كرد در صورت رهگذر آرامشي وجود دارد كه تا به حال نديده است.

چند لحظه بعد رهگذر انگار كه سنگيني نگاه مريم را روي صورتش حس كرده باشد چشمش را از صفحه‌ي كاغذ برداشت و به چشمان مريم نگاه كرد. مريم را غرق در خود ديد. آرام دستش را از روي موهاي سياه و لطيف مريم سر داد تا پهناي صورتش. روي گونه‌هايش.

 

مريم آن روز تا شب خط سير دست رهگذر را در سر و صورتش حس مي‌كرد. انگار جايي را كه رهگذر دست گذاشته بود داغ كرده بودند! گاهي جلوي آينه مي‌ايستاد و سعي مي‌كرد با دست خودش، خاطره دست رهگذر را براي صورتش تكرار كند. 

مريم آن روز مطمئن شد؛ دلش اشتباه نمي‌كند؛ و مدام اين جمله را تكرار مي‌كرد؛ حتما او هم عاشق من شده. اگر نبود به صورتم دست نمي‌كشيد! و فكر كرد اگر پدر و مادرش بفهمند كه او و رهگذر عاشق هم شده‌اند چه خواهند كرد؟ نكند مجبور شود مثل ياسمن از خانه فرار كند؟!

دلش لرزيد...

 

كتاب را آرام گذاشت توي كيفش. اما هنوز زيپ كيفش را نبسته بود كه دلش خواست يك بار ديگر نامه‌‌اش را بخواند. نامه را از لاي كتاب بيرون كشيد. با دقت مثل اينكه دكمه‌هاي پيراهني اتو كرده را باز مي‌كند تاي كاغذ را باز كرد. هنوز شروع به خواندن نكرده بود كه مادرش در اتاق را باز كرد.

در چشم به هم زدني كاغذ را در مشت مچاله كرد. رنگ از صورتش پريد.

مادر همانطور كه در آستانه در ايستاه بود گفت؛ مريم ماماني بيا شام. وبعد رفت.

وقتي رفت مريم فكر كرد اگر فرار كند چقدر دلش براي مادرش تنگ مي‌شود. بدون مادرش نمي‌توانست زندگي كند. ياد ياسمن افتاد. پس ياسمن چطور طاقت آورد از پيش مادرش برود؟

مدتي به عكس خودش و مادر و پدرش كه بالاي تختش بود، نگاه كرد. باز هم دلش لرزيد.

دوباره صداي مادرش آمد.

" مريم جان! مامان پاشو بيا شامو كشيدم. پاشو ...  سپردم امشب هم بري بالا خونه ليلا خانوم اينا با آقاي رهگذر يك كم درساتو تمرين كني! هر چي باشه اون معلمه بهتر مي تونه بهت ياد بده! چند روز ديگه امتحانا شروع مي‌شه." 

مريم يك باره ديد دلش به اندازه تمام ستاره‌هاي دنيا براي مادرش تنگ شده! نامه‌‌اي كه براي رهگذر نوشته بود هنوز ميان مشتش بود. نامه را باز كرد و ريز ريز كرد. كتابهايش را جمع كرد و بيرون رفت. خودش را انداخت در آغوش مادر.

مادر كه به اين كارهاي مريم عادت داشت بوسه‌ي محكمي بر گونه‌هايش زد.

"پاشو ماماني انقدر خودتو لوس نكن. پاشو اگر كاري كه گفتم انجام بدي مي‌توني شب يك كم ديرتر بخوابي سريال "ياسمن" رو نگاه كني!"

مريم دوباره ياد فرار افتاد!

نه ماماني ديگه دوست ندارم ببينم! زود مي‌خوابم كه صبح بتونم زود بيدار بشم برم مدرسه! فردا ديكته داريم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:59  توسط حنظله  | 

 

مادر داشت سفره غذا را پهن مي‌كرد. پدر نشسته بود نزديك سفره، جلوي تلويزيون. منتظر بود اخبار  شروع شود.

رضا، برادر و پشتيبان هميشگي حقوق شهروندي عاطفه گفت: مامان! چي مي‌گه عاطفه؟! چرا اجازه نمي‌دي بره اردو!

عاطفه گره دستانش را از  دور زانوهايش باز كرد. تمام سعيش را كرد كه بغض گلويش بيرون نريزد. تارهاي موي نرم و بورش كه روي صورتش ريخته بود را كنار زد.

-          خب معلومه! براي اينكه مامان خانوم نمي‌خواد به قولش عمل كنه... خودش گفت اگر بيست بشم مي‌ذاره برم. حالا مي‌گه نه.

مادر در قابلمه برنج را كه برداشت؛ صورتش براي لحظه‌اي پشت بخار برنج؛ رفت و آمد...

-          اردو؟! خير سرشون!... تا ميدون آزادي مي‌خوان ببرن، اسمشو گذاشتن اردو. پيغام و پسغامم دادن كه؛ دو هزار تومنم بديد بچه‌ها بيارن هزينه‌ي اردو!

 

آقا اسفنديار همانطور كه نگاهش به تلويزيون بود گفت: از اينجا تا ميدون آزادي بيست‌تومان پول بليطش مي‌شه. بيست‌تومانم برگشت، مي‌شه چهل تومان. حالا بگو يك تي‌تاب و يك سانديس هم براشون بگيرن صدو پنجاه تومان، رو هم مي‌شه صدونود. بگو دويست تومان...

 

عاطفه كه در اين دادگاه خانوادگي خود را در موضع دفاع از حق مي‌ديد گفت: خانوم معلممون گفته؛ موزه هم داره. مي خوايم بريم موزه.

ايران خانم گفت: موزه؟! تو ميدون آزادي كجاش موزه هست؟

رضا گفت: راست مي‌گه مامان زير ميدون آزادي موزه‌است. من خودم يك بار تابلوشو ديدم.

 

آقا اسفنديار گفت:  واللا!... ما الان سي سال تو تهرون زندگي مي كنيم، نديديم اونجا موزه باشه! اون ميدون تنها چيز به درد بخوري كه داره اينه كه بيست و دو بهمن توش راهپيمايي بگيرن ،اين دهاتيا هم كه برا اولين بار مي‌يان تهرون، كنار برجش عكس يادگاري بندازن. من خودم اول بار كه اومدم تهرون يك عكس انداختم . يادش بخير انگار همين ديروز بود.

 

ايران كه حالا داشت بشقاب‌ها را از برنج پر مي‌كرد، گفت: حالا فرض هم كه موزه باشه. چي چي گذاشتن مگه اونجا؟! حتما چهارتا كاسه كندله گذاشتن مردم ببينن . اينارو كه ننه رودابه هم تو خونه‌اش داره اگر اينطور باشه كه جهاز ننجونتون خودش موزه‌است. بايد بليط بفروشيم براش.

 

رضا خواست حرفي بزند كه پدر دستش را به نشانه "سكوت كنيد" بلند كرد.

-          ساكت ببينم اخبار چي‌ مي‌گه!

 

خلاصه مهمترين اخبار آن شب به ترتيب اينها بود: افتتاح بزرگترين واحد توليد مرغ گوشتي در خاور ميانه، افزايش نرخ فساد در بين جوانان آمريكايي، برگزاري جشنواره بادبادك‌ها توسط سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران و فروش سر مجسمه‌ي سرباز هخامنشي در حراجي لندن به قيمت سي ميليون دلار.

 

رضا همينكه خبر آخر را شنيد. منتظر ماند تا فرمان آزادي بيان از سوي پدر ابلاغ شود. تا با استفاده از سوژه "سرسرباز هخامنشي" خطابه قرايي در اهميت حفظ آثار فرهنگي و شناخت پيشينه فرهنگي جامعه ايراد كند و حكم آزادي شركت عاطفه در اردوي برج آزادي را بگيرد كه؛ آقا اسفنديار گفت:

 سي ميليون دلار... مي‌دوني چقدر مي‌شه بچه؟! هر دلاري هزار تومان هم بگيري مي‌شه به عبارتي سي ميليارد تومان... اووه خيلي پول مي‌شه‌ها!... ايران خانوم! فكرشو بكن اگر كله اين يارو رو ما مي‌فروختيم و اين پول گير ما مي‌اومد چه كارايي كه با اين پوله نمي‌تونستيم بكنيم! تا هفت پشتمون كه هيچي تا هفتاد پشتمون نونشون تو روغن بود!

 

مادر نگاهي به عاطفه كرد. غصه‌اي كودكانه، حجم لپ‌هاي گل انداخته‌اش را بيشتر از معمول كرده بود. هميشه بعد از به نتيجه نرسيدن مذاكره، اول قهر و اگر نشد؛ گريه بهترين حربه‌اي است كه عاطفه براي به كرسي نشاندن حرفش به كار مي‌انداخت!

- خب باشه ... حالا قهر نكن... غذاتو بخور... چشم!... خودم پول مي‌دم رضايت‌نامه‌‌ رو هم امضاء مي‌كنم فردا بري اردو..

عاطفه خوشحال قاشق غذا را برداشت.

رضا كه پرونده را مختومه ديد. نيازي به ايراد سخنراني در دفاع از حقوق فرهنگي عاطفه نديد.

***

 

فرداي آن روز، رضا در راه آمدن به خانه عاطفه را ديد. يك بسته چيپس دست خودش بود، يكي هم دست دوستش. با هم از مدرسه برمي‌گشتند. يك كيسه پلاستيكي هم دست عاطفه بود كه دو بسته پفك و چند تايي كيك و تي‌تاب و سانديس، درش بود.

-         سلام آبجي ... خسته نباشيد... رفتيد موزه؟!

-         سلام داداش... موزه؟! نه داداشي هيچكدوم از بچه‌ها مادراشون اجازه نداده بودن بيان. فقط من پول برده بودم. خانوم معلممون هم گفت با يك نفر كه نمي‌شه رفت اردو. منم رفتم با پولش خوراكي خريدم.

 

سرسرباز هخامنشي

توضيح: عكس تزئيني است!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:50  توسط حنظله  | 

پيش خودم فكر كردم ديشب ما خانه‌مان شام چه داشتيم؟!

مهماني داشتيم. جاي همه‌تان خالي شام قرمه سبزي بود.

شما چه داشتيد؟

چلو مرغ؟ فسنجان؟ شايد هم رفته بوديد رستوران؟! چلوماهي قزل‌آلا، چلو ماهيچه؟ چلو كباب؟ جوجه كباب؟ شايد هم هوس ساندويچ كرده بوديد؟! همبرگر مخصوص، چيزبرگر؟‌ شايد هم پيتزا ؟! مخلوط با سس اضافي.

نوشابه هم مي‌گويند ضرر دارد لابد دلستر ليمويي سفارش داده‌ايد از اين قوطي فلزي‌هايش كه وقتي درش را باز مي‌كني صدا مي‌كند!

حتما؛ آخر شب هم بعضي‌هامان نشسته‌ايم وبلاگمان را بروز كرده‌ايم. طبق معمول هم خيلي‌هامان از زندگي شكايت كرده‌ايم، از تكراري بودنش. از عشق نوشته‌ايم. از هجران و بي‌وفايي يار!

....

مادرم نذر داشت. روز جمعه.

سي پرس غذا برديم براي ناهارشان.

وقتي فهميدند ناهار چلوكباب است خيلي خوشحال شدند.

يكي از مربي‌ها گفت؛ چه كار خوبي كرديد. ديشب شام نداشتيم به بچه‌ها بدهيم. همه گرسنه خوابيدند. حتما خوشحال خواهند شد.

 .

.

فكرش را نكنيد! مهم نيست.

ما كه نمي‌دانستيم پنج‌شنبه شب گوشه‌اي از اين تهران سي بچه يتيم شام نداشته‌‌اند بخورند. گرسنه خوابيده‌اند.

اصلا انقدر از اينها در شهر زياد است كه ...

اصلا به ما چه؟! دولت چه کاره است پس؟!

.

.

مهم نيست.

ديشب يانگوم را ديديد؟!

.

 .

... «واللَّه اللَّه فى الايتام.» يعنى «اى مخاطبين من! اللَّه اللَّه در يتيمان.» «اللَّه اللَّه» ترجمه‌ى فارسى ندارد. ما در زبان فارسى، برايش معادل نداريم. اگر بخواهيم ترجمه كنيم، بايد بگوييم «جان تو و جان خدا، در يتيمان.» يعنى «هر چه مى‌توانيد، به يتيمان برسيد. مبادا فراموششان كنيد!» خيلى مهم است.

 

.. «واللَّه اللَّه فى‌الايتام. فلا تغّبوا افواههم.» مبادا بگذاريد اينها گرسنگى بكشند! اين طور نباشد كه گاهى چيزى به اينها برسد و گاهى نرسد! «لاتغّبوا» معنايش اين است. از لحاظ وضع زندگى، به اينها برسيد. «و لا يضيعوا بحضرتكم.» مبادا اينها ضايع بمانند و با بودن شما، مورد بى‌اعتنايى قرار گيرند! اگر حضور نداشته باشيد، بى‌اطّلاعيد؛ اما مبادا حضور داشته باشيد و يتيمى هر يتيمى مورد بى‌اعتنايى و اهمال قرار گيرد! نبايد هركسى فقط دنبال كار خودش باشد و كودك يتيم، تنها بماند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:49  توسط حنظله  | 

شریعت ظاهر دین است و حضرت امام امت (قدس سره) نه فقط عامل به شریعت ، که مظهر کامل حقیقت دین بود . وفاق اجتماعی بر محور دین نمی تواند در نسبت با شریعت که ظاهر دین است به وجود بیاید؛ وفاق اجتماعی باید در نسبت با حقیقت دین ایجاد شود که ولایت است. اگر درباره نماز گفته اند که تاسیس حکومت اسلامی برای اقامه نماز است، راست گفته اند ، چرا که نماز حقیقت دین را محفوظ می دارد و چنانچه همین نماز حقیقت خویش را گم کند و در ظواهر تشریعی نماز تحجر پیدا کند، هیچ گره ای را باز نخواهد کرد ، چنان که در عربستان سعودی نکرده است . در عربستان سعودی در اوقات نماز مردم را به ضرب باتون و شلاق به مساجد میرانند ، اما این نه تنها نمازی نیست که بتواند شیطان را براند، بلکه نقابی است که شیطان هم در پس آن پنهان می شود_ و شده است پس وفاق اجتماعی مردمان نسبت به ظاهر شریعت بیهوده است و دین را در جامعه تحقق نخواهد بخشید. باطن شریعت است که می تواند «امت واحد» را که مصداق وفاق اجتماعی مردمان بر یک دین است، متحقق سازد.

حقیقت دین اسلام در شریعت ظهور یافته است ، اما کدام شریعت؟ نماز و روزه و زکات و حج و انفاق و امر به معروف و نهی از منکر می توانند مبدل به صورت هایی شوند که درونشان اضداد خویش را پنهان کرده باشند، چنان که حج اگر به قصد چرخیدن بر گرد خانه سنگی انجام شود بت پرستی است و یا رجم شیطان هنگامی تحقق خواهد یافت که به فرمایش آن مظهر روح اللهی بشر، رجم شیاطین واقعی که آمریکا و اعوانش را نیز شامل میشود وقوع پیدا کند. خوارج نیز با انتساب به ظاهر شریعت شمشیر بر فرق سر باطن شریعت _ که مولا علی باشد _ کوبیدند. پس ولایت باطن شریعت است و اسلام آوردگان باید میزان را در تبعیت از ولایت بجویند، نه طول رکوع و سجود و زخم پیشانی، که خوارج نیز این همه را داشتند.

*********************************************************************

جلسه هفتگي بانوان آل سعود! (مكان جلسه نامعلوم احتمالا قصر خادم الحرمين الشريفين!)

ظاهرا از خانم لورا بوش براي شركت در اين جلسه دعوت شده تا ضمن استفاده از تجربياتي كه ايشان از همسرشان؛ جورج بوش در قتل عام زنان و دختران افغاني و عراقي كسب كرده‌اند، ايشان نيز از تجربيات اين "خواهران متعهد" در قتل عام زنان و دختران ايراني در جمعه خونين مكه استفاده كنند. (يك جور گفتگوي تمدنها!)

به نظر مي‌رسد لورا بوش پيرو توافقاتي كه احتمالا با خادم الحرمين در پشت درهاي بسته داشته تصميم گرفته براي نزديكي هر چه بيشتر به اين خانواده دوز گفتگوي تمدنهايش را بالا ببرد و حتي اگر شد در يك پولتيك فرهنگي ديني تمدني به نسخه‌ي سعودي اسلام مشرف شود.

 

 

پس از طي همين مذاكرات بود كه ايشان متوجه شد اين خانواده همان {...} هستند كه شوهرش مدتهاست به دنبالشان مي‌گردد. براي همين مصمم شد براي نزديكي بيشتر با آل سعود و ادامه فعاليت‌هايش در كشورهاي اسلامي به  اسلام ناب آل سعود مشرف شوند.

لورا بوش همسر جورج بوش

خواهر متعهد لورا بوش با ابراز رضايت از يك همدلي با بانوان آل سعود و نزديكي هر چه بيشتر با خادم الحرمين مي‌خندند. احتمالا به ريش خادم الحرمين الشريفين!

***

پي‌نوشت؛ متن قسمتی از مقاله وفاق اجتماعي سيد مرتضي آويني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:42  توسط حنظله  |