روز جمعه بود؛ آقاي رهگذر داشت برايش مسئلهاي را توضيح ميداد كه مريم به اين فكر افتاد؛ آيا او هم ميتواند مثل "ياسمن" و ديگر دختراني كه هر روز و هر شب داستانشان را ميبيند و ميشنود عاشق شود؟! دلش خواست ببيند؛ عشق چه طعمي دارد. ميخواست چيزي را كه مدام از زبان مردم ميشنيد و بارها و بارها روي ديوار پاركها، گوشهي صفحات كتاب برادر بزرگترش، روي صندلي اتوبوسهاي شركت واحد و حتي يك بار روي پول تو جيبياش! خوانده بود را، تجربه كند.
اول بايد نگاه ميكرد. آقاي رهگذر چشمانش به كتاب بود و به خيال اينكه مريم حواسش به حرفهايش است حرف ميزد. مريم خيلي زودتر از آنكه فكرش را ميكرد، احساس كرد قلبش در لباسي گرم فرو رفت. احساس كرد در صورت رهگذر آرامشي وجود دارد كه تا به حال نديده است.
چند لحظه بعد رهگذر انگار كه سنگيني نگاه مريم را روي صورتش حس كرده باشد چشمش را از صفحهي كاغذ برداشت و به چشمان مريم نگاه كرد. مريم را غرق در خود ديد. آرام دستش را از روي موهاي سياه و لطيف مريم سر داد تا پهناي صورتش. روي گونههايش.
مريم آن روز تا شب خط سير دست رهگذر را در سر و صورتش حس ميكرد. انگار جايي را كه رهگذر دست گذاشته بود داغ كرده بودند! گاهي جلوي آينه ميايستاد و سعي ميكرد با دست خودش، خاطره دست رهگذر را براي صورتش تكرار كند.
مريم آن روز مطمئن شد؛ دلش اشتباه نميكند؛ و مدام اين جمله را تكرار ميكرد؛ حتما او هم عاشق من شده. اگر نبود به صورتم دست نميكشيد! و فكر كرد اگر پدر و مادرش بفهمند كه او و رهگذر عاشق هم شدهاند چه خواهند كرد؟ نكند مجبور شود مثل ياسمن از خانه فرار كند؟!
دلش لرزيد...
كتاب را آرام گذاشت توي كيفش. اما هنوز زيپ كيفش را نبسته بود كه دلش خواست يك بار ديگر نامهاش را بخواند. نامه را از لاي كتاب بيرون كشيد. با دقت مثل اينكه دكمههاي پيراهني اتو كرده را باز ميكند تاي كاغذ را باز كرد. هنوز شروع به خواندن نكرده بود كه مادرش در اتاق را باز كرد.
در چشم به هم زدني كاغذ را در مشت مچاله كرد. رنگ از صورتش پريد.
مادر همانطور كه در آستانه در ايستاه بود گفت؛ مريم ماماني بيا شام. وبعد رفت.
وقتي رفت مريم فكر كرد اگر فرار كند چقدر دلش براي مادرش تنگ ميشود. بدون مادرش نميتوانست زندگي كند. ياد ياسمن افتاد. پس ياسمن چطور طاقت آورد از پيش مادرش برود؟
مدتي به عكس خودش و مادر و پدرش كه بالاي تختش بود، نگاه كرد. باز هم دلش لرزيد.
دوباره صداي مادرش آمد.
" مريم جان! مامان پاشو بيا شامو كشيدم. پاشو ... سپردم امشب هم بري بالا خونه ليلا خانوم اينا با آقاي رهگذر يك كم درساتو تمرين كني! هر چي باشه اون معلمه بهتر مي تونه بهت ياد بده! چند روز ديگه امتحانا شروع ميشه."
مريم يك باره ديد دلش به اندازه تمام ستارههاي دنيا براي مادرش تنگ شده! نامهاي كه براي رهگذر نوشته بود هنوز ميان مشتش بود. نامه را باز كرد و ريز ريز كرد. كتابهايش را جمع كرد و بيرون رفت. خودش را انداخت در آغوش مادر.
مادر كه به اين كارهاي مريم عادت داشت بوسهي محكمي بر گونههايش زد.
"پاشو ماماني انقدر خودتو لوس نكن. پاشو اگر كاري كه گفتم انجام بدي ميتوني شب يك كم ديرتر بخوابي سريال "ياسمن" رو نگاه كني!"
مريم دوباره ياد فرار افتاد!
نه ماماني ديگه دوست ندارم ببينم! زود ميخوابم كه صبح بتونم زود بيدار بشم برم مدرسه! فردا ديكته داريم!






