كوچكتر كه بوديم، حدود ده يا دوازده ساله، بين بچههاي كوچهمان كل بزرگ كردن جوجه داشتيم!
خيلي كم ميشد كه يك نفر بتواند جوجهاش را آنقدر نگه دارد كه مرغ شود تا آنجا كه تخم كند يا خروس شود آنقدر كه بتواند براي رقابت در بازي خشني به نام "خروس جنگ انداختن" آماده شود!
اين جوجه بزرگ كردن ما هر چقدر هم الان خنده دار به نظر بيايد ولي يك سري حسن اخلاقي برايمان داشت.
اول آنكه صبرمان را زياد ميكرد و دوم آنكه براي آن برهه از زندگيمان يك هدف تعريف شده داشتيم ؛بزرگ كردن يك جوجه. سوم آنكه براي رسيدن به اين هدف تلاش ميكرديم. غر هم نميزديم. ميدانستيم رسيدن به هر هدفي تلاش لازم دارد. البته بودند بعضي بچهها كه اهل لقمه آماده بودند ميرفتند همان اول كار يك مرغ تخم گذار مي خريدند يا يك خروس به سن بلوغ رسيده! ولي لذتي كه در وقت گذاشتن و خون دل خوردن براي بزرگ كردن جوجه بود را نميتوانستند درك كنند. براي همين مريض شدن مرغ و خروسشان برايشان مهم نبود. و براي مردنش هم گريه نميكردند.
الغرض؛ حكايت زندگي بعضي آدمها را كه ميبينم ياد خاطرات مرغيام ميافتم!
بعضيها عادت كردهاند به آماده خوردن. براي همين لذت نميبرند از زندگي و مدام از تكراري بودن و بيثمر بودن چرخهي تكراري روز و شبشان مينويسند و ميگويند.
خيلي هم كه گاهي بهشان برميخورد ميروند يك مرغ ديجيتال ميخرند مثل مرغي كه تصويرش را ميبينيد.
اين مرغ با باطري كار ميكند. و اصلا نياز به زحمت و خون دل خوردن ندارد. كافي است دو عدد باطري قلمي برايش بگذاريد و كليدش را روشن كنيد. با آهنگ برايتان قدقد ميكند و هر يك دقيقه يك بار برايتان تخم ميكند.
خيلي خوب است. مناسب براي زندگي آنها كه همه چيز را آماده ميخواهند. فقط يك اشكال دارد؛ تخمي كه ميگذارد پلاستيكي است و به درد نيمرو نميخورد!



