تبليغاتX
حنظله

 

اگر موقع پخش خبر، سر سفره غذا بوده‌ايد، احتمالا قاشقي كه در مسير دهانتان بوده ميانه راه متوقف كرده و محكم به وسط سفره كوبيده‌ايد. با تمام غضب در حالي دانه‌هاي برنج ممزوج شده به بزاق از دهانتان به سوي محفل گرم خانواده كه روبروي شما نشسته پرتاب مي‌شده گفته‌ايد؛ من نمي‌دونم پس چي كار مي‌كنن اين شيعيان عراق! … نشستن دست رو دست گذاشتن كه چي؟…. يك عده بي‌شرف بي‌دين ريختن هر غلطي دلشون خواسته كردن...

احتمالا اشتهايتان كور شده باشد و غذايتان مانده باشد.

***

امروز داشتم روزشمار تاريخ نگاه مي‌كردم ، به يك حادثه تاريخي رسيدم. ياد اين وجدان دردمان افتادم ...  ياد امام هم افتادم… خميني را مي‌گويم …

مطلبي كه خواندم را بخوانيد:

 

نهم فروردين سال 1291 شمسي...

پس از تشكيل ژاندارمري مخصوص خزانه داري كل ايران توسط مورگان شوستر آمريكايي، دولت روسيه كه اين اقدام را مخالف مطامع خود در ايران مي‏دانست، طي اولتيماتومي به دولت ايران، خواستار اخراج شوستر از ايران و نيز استخدام اتباع خارجي با اجازه دُوَل روس و انگليس شد. در پي ردّ اين اولتيماتوم دخالت‏آميز توسط مجلس شوراي ملي، قواي روسي مستقر در تبريز وارد قزوين شدند. هم‏چنين يكي از دست نشاندگان دولت روس در مشهد به نام يوسف هراتي به تحريك روس‏ها، شورشي مصنوعي در مشهد به پا كرد. قواي روس نيز به بهانه‏ي اين كه جانِ اتباع آن‏ها در خطر است به شهر مقدس مشهد وارد شدند و سپس براي تهديد دولت ايران و نيز بي‏احترامي به عقايد و احساسات مذهبي مردم، حرم مطهر امام رضا(ع) را در روز نهم فروردين 1291ش  (نهم ربيع‏الثاني 1330ق برابر با 29 مارس 1912م) به توپ بستند و جنايتي ديگر آفريدند. در اثر شليك توپخانه، به سَردَرها و گلدسته‏هاي حرم رضوي، خسارات فراواني وارد آمد. هم‏چنين خزانه حضرتي را به بانك روس منتقل كرده و اشياي قيمتي حرم را به غارت بُردند. پس از آن، مقداري از اموال را برگردانده ولي متولي حرم را با تهديد به مرگ وادار كردند كه تصديق كند كه تمام خزانه را تحويل گرفته است. علاوه بر اين، عده‏ي بسياري از مردم مشهد در اين تهاجم وحشيانه كشته و مجروح شدند.

-------------------------------------------------------

شادي روح امام صلوات...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:0  توسط حنظله  | 

 

 و براي ايده‌آل بودن و يافتن ايده‌ال‌ها بايد مطالبي را مد نظر داشته باشيد.

1)      نيكو باشيد!؛ اگر شخصيت كثيفي داريد آن را مخفي كنيد. اگر قلبتان از شدت رذايل اخلاقي و كثافات روحي و هيجانات شهواني به قطعه‌اي لجن لخته تبديل شده،  با ثبت يك "آي دي" در ياهو مسنجر خود را اسوه‌اي نيكو براي جوانان خام امت هميشه در صحنه معرفي كنيد. مثلا  خود را كسي بدانيد كه براي دفاع از ارزشهاي اخلاقي و احيانا انقلابي (بسته به سليقه طرف مقابل) حاضريد حتي دكمه پيراهن خود را با بشكاف درآوريد! اصلا هم خرج ندارد. فقط كافي‌ است يك "ريجستر فري" انجام دهيد! نگران تعدد نام هم نباشيد به عدد انفاس خلائق و بلكم بيشتر، در "ياهو" جا هست براي ثبت "نام حسنه". اگر هم در مواقعي مشكل اشتراك اسمي پيش ‌آمد، مي‌توانيد با اضافه كردن يك شماره به عنوان پسوند نام دلخواه خود را ثبت كنيد. مستحضريد كه؛ به جز شما انسانهاي ديگري نيز در اين كره خاكي موجودند كه همچون شما، دوست دارند اسوه‌ي نيكو باشند!! فدايي ، حاجي، دلسوخته، محب، شربت شهادت و بمب گذار بي‌كله براي دفاع از مظلومين، از جمله اسمهاي پرطرفدار است كه مثبتي شما را بيشتر اثبات مي‌كند!

2)      مخفي باشيد؛!‌ اگر آدم عصباني و سگ مزاجي هستيد محيط چت محيط بسيار خوبي است براي اينكه ديگران به اين اخلاق مزخرف شما پي نبرند. مثلا اگر در حال مذاكرات مسالمت آميز با يكي از امت هميشه در چت هستيد كه به طور اتفاقي از جنس مخالف شما (از نظر فيزيولوژيكي) هستند و به هيچ عنوان با شما بر سر مسائل اساسي به تفاهم نمي‌رسد و گاهي با ناز و احيانا كرشمه روي مغز شما تايپ مي‌كند، مي‌توانيد بدون اينكه طرف مقابل متوجه خوي درنده شما شود با كوبيدن مشت محكم بر روي ميز يا پرتاب كردن اسپيكر عصبانيت خود را خالي و سپس مذاكرات را در فضايي آكنده از" لاو" ادامه دهيد.

3)      ايده‌آل باشيد!؛ به ايده‌ال‌هاي خود مي‌رسيد! شما مي‌توانيد خيلي راحت در محيط مجازي چت ايده‌ال‌ترين، زيبا‌ترين، خوش‌اخلاق‌ترين و پول‌دار‌ترين كيس مناسب را براي زندگي آرماني خود پيدا كنيد. موجود دوپايي كه هيچ دختر يا پسري در خواب هم نمي‌تواند ببيند! اكثر اين ايده‌الها در محله سعادت‌آباد زندگي مي‌كنند و احتمالا بي‌زي‌نس دارند يا در يك شركت واردات قطعات كامپيوتر مشغول به كارند و پدرشان از رجال است. البته سعي كنيد اين كيف معنوي شما در همان محيط تايپ باشد و هيچ وقت اين عزيز را ملاقات نكنيد. سعي كنيد قيافه‌ي خواننده‌ها و مانكن‌هاي صفر و يك دنيا را خوب به خاطر داشته باشيد، چون بعضي‌ها هستند كه خود را به عنوان ايده‌آل جا مي‌زنند، در حالي كه واقعا ايده‌آل مورد نظر شما نيستند و تصوير ديگران را به جاي خود روي مسنجرشان مي‌اندازند. آنجلينا جولي، نانسي، لوپز، مونيكا بلونچي(دوران جواني) از زنان و برت بيت، هريسون فورد( با گريم)، جيمز‌باند(باگريم) و تام كروز بيشترين آمار را در سوء استفاده از تصوير در بين ايده‌آلها دارند!!

4)      فكر كنيد!؛ تمام صحبت‌هاي شما بايد تايپ شود. اين بهترين ويژگي محيط مجازي چت است. شما مي‌توانيد براي يك بار هم كه شده در طول عمر شريفتان قبل از اينكه حرفي از دهانتان خارج شود و احيانا گندي بزنيد، به بهانه اينكه آف‌هايتان دير مي‌آيد و مي‌رود يا به اين بهانه كه" بيشتر كارهاي تايپتم را منشي انجام مي دهد و سرعت تايپتم كم است"، كمي روي حرفي كه مي‌خواهيد بزنيد فكر كنيد. اين فرصتي است كه طبيعت در اختيار شما قرار داده، به خوبي از آن استفاده كنيد! همچنين شما اين فرصت را داريد كه به جاي خيلي حرف‌ها فقط شكلك بگذاريد. مثلا هر وقت خيلي عصباني هستيد و دلتان مي‌خواهد يك سري فحش پدر مادر دار و احتمالا عمه و آبجي پرور به طرف مقابل نثار كنيد از شكلك آدمكي كه قرمز است و دود از كله‌اش مي‌زند بيرون استفاده كنيد. اين خيلي مودبانه تر است و چهره‌ي ايده‌ال شما را براي ديگران تخريب نمي‌كند.

5)      ابراز عشق كنيد!؛ اگر بعد از تلاش فراوان موفق شديد ايده‌آل بودن خود را براي جواني از امت هميشه در صحنه به اثبات برسانيد، كافيست يك شكلك با قلبي كه بالاي سرش مي‌تپد ثبت كنيد. همين! و اگر ديديد كه طرف مقابل شما همان شكلك يا شكلك خجالتي را براي شما سند كرد، شما موفق شده‌ايد. ولي اگر برايتان علامت موفقيت بيگانگان را سند كرد زياد مطمئن نباشيد!

دلايل ديگري هم دارد كه فعلا فرصت نيست!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 16:26  توسط حنظله  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:43  توسط حنظله  | 

در میان تمام هیجان و سرگرمی اغوا کننده ای که ورق بازی دارد یک قسمتش همیشه برای من دلچسب تر بوده. گاهی وقتها آخر بازی کار به تساوی می کشد و برد و باختمان بسته  به تک ورقی که در دست داریم! و چه لذتی دارد وقتی در اوج ناامیدی یار مقابلم، یک ورق قابل توجه، مثلا تک پیک، یا تک خشت داشته باشم! آنچنان با هیجان بر زمین می زنم که انگار دارم دنیا را فتح می کنم!

بین چهار تکی که ورق بازی دارد مسخره ترین  ورق به نظرم تک "خاج" یا به قول بعضی "گشنیز" است. حالم به هم می خورد وقتی دستم پر می شود از ورقهای خاج. به ردیف که کنار هم می چینم احساس می کنم یک بوته تیغ دستم گرفته ام!  و خشت را که می بینم یاد سنگ لحد میافتم! تک پیک هم که مثل درخت کاج! با آن برگهای سوزنی ریزش به هیچ دردی نمی خورد نه میوه دارد نه برگ درست و حسابی. فقط گاهی که برف زیادی رویش نشسته میتوانی با لگد بزنی برفهایش بریزد!

اما تک دل! خیلی قشنگ است یک قلب سرخ وسط یک صفحهی سفید. دوروبرش خالی خالی از هر گونه شلوغی! سرخ یک دست!

فکر می کردم که  چه خوب بود اگر آدمها، برای دست آخر ، وقتی فکر میکنند تمام ورقها را باختهاند، یک ورق قابل توجه داشته باشند؛ یک تک "دل!" شاید طرف مقابل چشمانش برق بزند که بازی را بردیم!

اما چه بد اگر هر دو طرف دستشان خالی باشد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:11  توسط حنظله  | 

مفیدترین کاری که به ذهنم رسید این بود که حین صحبت‌هایش در مورد برنامه‌ها و طرح‌های ویژه‌ی بزرگداشت هفته‌ی دفاع مقدس، سعی کنم خیلی با دقت، طوری که متوجه نشود که متوجهش نیستم، روزنامه روی میز را که داشت زیر هیکل جزوه‌ی صحافی‌شده‌ی عملکرد یک ساله فرهنگ‌سرا له می‌شد، بیرون بکشم تا در طول جلسه! بخوانم.

از شانس بد من نیمه پایین صفحه بود، قسمت آگهی‌ها؛ منشی با روابط عمومی بالا- پرستار کودک، گوسفند زنده با قصاب در محل، قبول دعاوی توسط وکیل پایه یک دادگستری.

مقدمات حرفش در مورد لزوم دفاع از ارزشها و زنده نگه‌داشتن یاد 8 سال دفاع مقدس تمام شد.

«آقای حسینی، من طرح‌های شما رو دیدم، به نظرم تکراری و کلیشه‌ای اومد. شما هم که ماشاءالله هروقت ما بهتون گفتیم طرح بدید، نصف طرح‌هاتون در مورد کتابه. سعی کنید یک مقدار طرح‌های فانتزی بدید. مثلاً همین طرح پیشنهادی من رو ببینید؛ یک دوره مسابقه شطرنج به مناسبت هفته دفاع مقدس!»

-ببخشید، تناسبش با دفاع مقدس از چه لحاظه؟!

-خوب این یک ریزبینیه! (منظور ایشان دقت نظر بود، با بینی عمل کرده‌ی با کلاسهای تهران اشتباه نشود) که توی این طرح لحاظ شده. ببینید توی جنگ دو گروه باهم درگیرند و گروهی پیروز می‌شوند که بهتر از فکرشون استفاده کنند. توی شطرنج هم همینطوره. دو نفر باهم در حال جنگند که هرکدوم بهتر فکر کنه، برنده می‌شه. این همون ربطش به جنگه. به نفرات اول هم سکه می‌دیم. یک میلیون هزینه داره که ما می‌زنیم دو میلیون که سازمان همون یک میلیون رو تأیید کنه»

بابت این نبوغ فرهنگی، مغز سرم، قل‌قل می‌زد. تمام عصبانیتم را به نوک انگشت سبابه‌ام هدایت و از آنجا به جزوه‌ی عملکرد فرهنگی وارد کردم، طوری که مجبور شد تا وسط میز عقب‌نشینی کند. یک آگهی استخدام خودنمایی کرد؛ «یک کارخانه شلنگ‌سازی جهت امور اداری تعدادی کارمند استخدام می‌کند...»

صحبت راجع به طرح‌ها که تمام شد از کشفیات جدیدش راجع به یکی از کارمندهای خانم گفت. به عنوان مدیر فرهنگی یک مجموعه فرهنگی! (کاملاً فرهنگی!) به خودش این حق را داد که او را دروغگو، متخلف و دورو بداند و از اینکه مانتوی آبی می‌پوشد و چاک بغل مانتویش تا بالای زانو می‌رسد، به این نتیجه رسید که؛ «این خانم با این سر و وضع به درد مجموعه‌ی فرهنگی ما نمی‌خوره»

خداوند عالمیان به فریادم رسید؛ الله اکبر. الله اکبر...

«حاج‌آقا، اگر اجازه بدید وقت نماز شد. من مرخص بشم.»

از اتاق رئیس که فرار کردم، چشمم به تابلوی اتاق مجاورش خورد؛ «کارشناسان فرهنگی»

کارشناسان فرهنگی مجموعه فرهنگی ما عبارتند از:

الف) کارشناس اجتماعی: جناب آقای «الف» که قبلاً در دادگستری، قسمت اجرای احکام مشغول به کار بوده‌اند و همزمان بساز و بفروشی هم می‌کرده‌اند و بر اثر رکود بازار ورشکسته شده و در پی سقوط یک قبضه کلنگ از آسمان وارد این مجموعه شده و با توجه به تجارب فرهنگی به عنوان کارشناس اجتماعی منصوب شده‌اند.

ب) کارشناس فرهنگی: جناب آقای «ب»، لیسانس کشاورزی، متخصص در امور بیابان‌زدایی که به خاطر تخصص در بیابان‌زدایی، یکهو توان زدودن چهره‌‌ی فقر فرهنگی اجتماع را در خود دیده و در اثر سقوط همان کلنگ به این سمت منصوب گردیده‌اند.

ج) کارشناس هویتی: جناب آقای «ج»، ایشان لیسانس پرستاری بوده و با توجه به این مهم که تحصیلات ایشان مطلقاً به موضوع هویتی فرهنگ‌سرای مربوط (که بنده به دلایل کاملاً امنیتی از ذکر نام آن کاملاً معذور هستم) هیچ ربطی ندارد به علت رابطه‌ی ایجاد شده میان ایشان و کلنگی که ذکر خیرش شده، در این صحنه فرهنگی حضور یافته‌اند.

تلویزیون روشن بود و هرسه منتظر بودند تا بعد از پایان اذان، تکرار سریال دیشب تلویزیون را مورد ارزیابی قرار دهند!

«آقای حسینی، بیا تو بشین یک چای باهم بخوریم.»

«نه فقط اومدم یک سؤال بکنم و برم. فرض کنید یک کارخانه‌ی شیلنگ‌سازی برای قسمت اداری یک تعداد کارمند استخدام می‌‌کنه که حقوقش هم صدهزار تومان بیشتر از حقوق دریافتی سازمان ماست. حاضرید این کارو ول کنید برید اونجا؟!»

آقای الف گفت: چرا که نه، خوب صد هزار تومان بیشتر مایه توش هست.

آقای ب: البته به شرطی که امنیت شغلی داشته باشه.

آقای ج: به شرطی که فقط کار اداری باشه، بهمون نگن بیا شیلنگ جابجا کن! (با خنده)

از زحمتی که بابت پاسخ به سؤالم کشیدند تشکر کردم و بیرون آمدم. رئیس داشت از اتاق بیرون می‌آمد.

خواستم کار در کارخانه شیلنگ‌سازی را به او هم پیشنهاد کنم که یادم آمد یک بار گفته بود:«آقای «خ» رئیس فرهنگسرای «ن» گفت بیا جایمان را عوض کنیم، گفتم: نه، فرهنگسرای شما دردسر زیاد داره، من می‌خوام این سه سال آخر رو بی‌سر و صدا تمام کنم تا بازنشسته بشم، برم استراحت! اصلاً حوصله دردسر ندارم.»

 

اذان تمام شد: عجلوا بالتوبة قبل الموت!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:56  توسط حنظله  |