تبليغاتX
حنظله

این انگلیسی جماعت زیادی ناتو و سیاس است! بدون آنکه کسی متوجه شود، زبان مادری‌شان را قالب کردند به دنیای بشریت به عنوان زبان بین‌المللی! کسی هم صدایش در نیامد که چرا باید انگلیسی بین‌المللی باشد؟! اصلا چرا فارسی نباشد؟ چرا ترکی نباشد؟ چرا عربی نباشد؟ به هر حال قالب کردند به جماعت. و امروز به هر کشوری که بخواهی بروی مهم نیست که زبان رسمی آن کشور چیست؟ انگلیسی بلد باشی کارت راه می‌افتد! اگر به جنگلهای آمازون هم بروی بالاخره در بین قبایل بدوی‌ آنجا هم که هنوز اسم بچه‌هایشان را "گرگ سفید" و "گراز تنها" می‌گذارند یک نفر پیدا می‌شود که انگلیسی بلد باشد و اولین سوالی که ازت خواهد پرسید این است که :"Do you speak english? " و خدا کند که بلد باشی؟! و الا معلوم نیست چطور می‌خواهی بهشان بفهمانی که گوشتت برای خوردن به عنوان شام قبیله خوشمزه نیست!!

 تازه این برای دنیای واقعی است در دنیای مجازی هم اگر بخواهی خوب سیر کنی انگلیسی بلد نباشی مجبوری کلی زور بزنی و تا مدتی الکی کلید‌ها و گزینه‌ها را کلیک کنی! که در این باب به خاطر دارم دوستی را که یک روز فریا برآورد که؛" به دادم برس!" و چه بد دردی گرفته بود؟! در یکی از سایتها یک گزینه‌ای را کلیک کرده بود، بدون آنکه معنایش را بفهمد و از آن کلیک به بعد، به محض روشن شدن رایانه‌اش دنیای مجازی پشت سر هم برایش عکسهای فلان می‌فرستاد!

الغرض؛ بنده حقیر هم به این نتیجه رسیدم که باید زبان مادری این انگلیسیهای نامرد استعمارگر را یاد بگیریم. مدتی در پی یافتن کلاسی بودیم که هم در پیت نباشد و هم به گروه خونی‌مان بخورد. مشكل در پیت را با استعلام از دوستانی که بعضا زبانشان بهتر از ما بود حل كرديم. اما گروه خونی ! از آن مشکلاتی است که نه تنها بر سر یاد گرفتن زبان، که در خیلی‌جاها برایمان مشکل ایجاد می‌کند.( توضیح خواهم داد).

***

آموزشگاه زبان "ایز‌ایران" آخرین گزینه‌ای بود که دوستان‌ زبان‌دانمان توصیه کردند.در خیابان میرداماد. گفتند هم امکانات دارد هم حساب و کتاب.

از خیابان حصاری که وارد شدم کنار در ورودی تابلو زده بودند "ورودی برادران". پیش خودم گفتم این یکی به گروه خونمان می‌خورد. برای انجام مراحل ثبت‌نام که به واحد ثبت‌نام رفتم متوجه شدم کلاسی که می‌بایست در آن شرکت کنم سه وقت بیشتر ندارد دو وقتش که جلویش نوشته بود "مخصوص خواهران" که قیدش را زدم و دیگری که نوشته بود "برادران" اصلا به ساعت کاری‌ام نمی‌خورد. پرسیدم ؛"به جز این ساعت ساعت دیگری برای برادران کلاس ندارید؟ ساعت این کلاس برای من اصلا مناسب نیست."

مسوول ثبت‌نام نگاهی کرد و خیلی محجوب انگار که می‌خواهد رازی را با من در میان بگذارد سرش را مقداری جلو آورد که صدایش به گوشم راحت برسد و گفت:" کلاس خواهران هم می‌تونید بشینید.مختلطه!"

دو ریالی‌ام افتاد که خواهران و برادران کشک است! و کلاسها از بیخ مثل باقی جاهاست! اما همچنان با توجه به اسم و رسم موسسه اعتماد کرده و قبول کردم که سر همین کلاس بروم!

در زدم. خانم معلم آمدند پشت در. خانمی بودند که به چشم خواهری هم نمی‌شود تصویرسازی کرد! کلاسی بود حدود دوازده متر . یک طرف خواهران! بودند یک طرف برادران!. تقریبا تمام حاضران کلاس از دیدن روی ماه پوشیده از محاسن ما مسرور شده بودند!

خانم معلم کلاس را ادامه داد. و چه کلاس صمیمی و دوستانه ای بود!

وسط درس خانم معلم به من اشاره کرد که باید یک Nickname برای خودت انتخاب کنی! و گفت چه اسمی دوست داری گفتم: ali گفت: نمی‌شود حتما باید یک اسم انگلیسی باشد.

برایم اسم tony را انتخاب کرد.

***

عرض کردم که این انگلیسی جماعت ناتو و سیاس است، اما این یکی به نظرم بیشتر به حماقت جماعتی بر‌می‌گردد که فکر می‌کنند اگر بخواهند انگلیسی یاد بگیرند، حتما باید حتی اسمشان را هم عوض کنند! و حتما هم باید کلاسهایشان مختلط باشند تا درس خوب تفهیم شود! و چه بهتر که صمیمیت هم در میان باشد تا بازدهی کار بالا رود! اصولا ما جماعت هر جا که خواستیم یک چیزی یک حرفه‌ای یک علمی یا تکنولوژی مفیدی را از بیگانگان بگیریم، فکر می‌کنیم حتما باید آن را همانطور که آنها استفاده می‌کنند و طبق فرهنگ آنها استفاده کنیم. مثل معروف قديمي‌اش رضاخان است كه فكر كرد اگر ايراني جماعت بخواهد پيشرفت كند بايد ناموسش را وقف عام كند! و  مثل امروزي‌اش مترو است، كه از وقتي آمده بعضي از اين جوانان خام فكر مي‌كنند واقعا آمده‌اند در متروي لندن و با نامزد آينده‌شان! مجازند در ملاء عام[ ....] ، يا مثل اين رستورانهاي بالاي شهر يا هتل‌ها يا حتي بيمارستانها كه هر چه ستاره‌شان بيشتر مي‌شود فكر مي‌كنند حتما بايد با كراوات باشند و الا ستاره‌شان را پس مي‌گيرند و انگ ننگين جهان سومي بهشان مي‌زنند. و به چشم خودم ديده‌ام كه يكي از بيمارستانهاي دولتي در معذورات بندهاي قانون قرار گرفته‌ بودند، پيراهن نگهبانان را طوري طراحي كرده‌ بودند كه نوار جلوي پيراهن كه دكمه‌ها رويش نصب مي‌شود شبيه كراوات باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:22  توسط حنظله  | 

ای بابا اینا هم که زبون آدمیزاد حالیشون نیست! یک حرف رو به اندازه انگشتام باید بگم تا بفهمن! آخرش هم وقتی می‌فهمن، نمی‌دونم چرا مثل دیوونه‌ها منو می‌گیرن ماچ می‌کنن! انگار من تا حالا نمی‌دونستم چی دارم می‌گم حالا اولین بارمه فهمیدم .

چه طوری بگم؛ آخه آدم حسابی‌ها! شما نمی‌فهمید من چی می‌گم، من که خوب می‌دونم چی دارم می‌گم!

اصلا ولشون کن، امروز یک چیز جدید کشف کردم امروز وقتی که کلید بزرگه‌ي اسباب بازی بابا رو که یک عالمه کلید داره یک موش هم بهش آویزونه مثل موش کوچولوی خودم زدم  صداش در نیومد. تازه مامانی هم نگفت چرا دست میزنی.

اولش هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا؟ بعدا که یک کمی به کله‌ام فشار آوردم دیدم امروز که بابایی اومد خونه قبل از اینکه بیاد تو صدای بوق نیومد. مامانی هم الوی روی دیوار رو برنداشت تا کلیدشو بزنه بعد بابایی از در بیاد تو. یک دفعه بابایی از در اومد تو فهمیدم فقط وقتی بابایی بوق بزنه بیاد تو اسباب بازیش روشن می‌شه! تازه یک چیز دیگه! امروز که بابایی بوق نزد اومد تو خونه خیلی زود شب شد و اون خورشید درازه که بالای تخت خوابم هست هم روشن نشد.

 ای کاش اسباب بازی‌های من هم بوق داشت تا وقتی من بوق نمی زدم کار نمی‌کرد اون وقت دیگه این عمو سجاد هی به اسباب‌بازی های من دست نمی‌زد اصلا من نمی دونم اگر عموسجاد هم مثل عمو حسن و عمو محمد، عمو هستش، پس چرا انقدر کوچیکه؟! مگه نه  اینکه همه عموها باید بزرگ باشن؟! اما این عمو سجاد نمی‌دونم چرا بزرگ نیست! وقتی هم که منو بغل میکنه کلی زور میزنه تا منو بغل کنه. یک بار هم که منو انداخت رو زمین، کلی گریه کردم، ولی دروغکی به مامان‌جون گفت؛ خودش افتاد .

انگار عمو سجاد نمی‌دونه؛ دروغگو دشمن خداست .  اما من به مامانی نگفتم که عمو سجاد دروغ می‌گه! آخه بابایی یک بار که داشت از اون کتاب گنده‌ها که آخرش بوسش می‌کنه می‌خوند، گفت توش نوشته؛ آدم نباید اگر کسی کار بد کرد به همه بگه، شاید خدا اونو ببخشه!

بابایی از این کتابها زیاد داره. من هم کتاب دارم ولی کتاب‌های بابایی اصلا عکس نداره! ولی همه کتاب‌های من که شبا مامانی برام می‌خونه، عکس داره. آخرش هم بوسش نمی‌کنه! بالاخره بايد هر طور شده بفهمم چرا بابايي اين كتابشو انقدر دوست داره!

الان مامانی داره تو  اتاق اسباب‌بازی‌هاش "به به" درست می‌کنه. خدا کنه مثل دیروز بی‌مزه نباشه تا مجبور باشم هواپیما بازی بکنم .

مامانی هر وقت غذای بی مزه درست می‌کنه با قاشق "به به" هواپیما بازی می‌کنه. "به به" رو می‌ریزه تو قاشق، بعد می‌بره تو آسمون می گه؛ اوم م م م  .

 همینکه من می‌رم هواپیما رو بگیرم قاشق رو می‌کنه تو دهنم .

اصلا از این بازی خوشم نمی یاد تکراری شده.

 

كميل؛ معروف به جگر بابا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:59  توسط حنظله  | 

امروز كتاب "ايزابل" را خواندم. نوشته‌ي آندره ژيد. ( شنيده‌ايد كه اين آقاي آندره ژيد از آن آدم‌هاي فعال فرهنگي بوده و يكي از افتخاراتش اين است كه رييس انجمن همجنس‌بازان بوده!!)

ايزابل روايت توهم يك عشق است.

مرد جواني براي يك تحقيق علمي و استفاده از كتابهاي قديمي كتابخانه دوست يكي از دوستانش، به خانه‌اش مي‌رود و متوجه عدم حضور مشكوك زن جواني كه كودك معلولش در خانه است مي‌شود. زني كه قرار بوده همراه مردي كه عاشق او بوده از خانه‌اي كه براي "ايزابل" همچون زندان بوده بگريزد.

 مرد جوان در پي كنجكاوي براي يافتن راز غيبت زن جوان كه "ايزابل" نام دارد و علت ناكامي در عشقش، ناخودآگاه دچار توهم عشق به او مي‌شود و در توهمات و خيالاتش از او براي خود معشوقه‌اي حوري‌وش و وصف ناشدني مي‌سازد. معشوقه‌اي كه حتي براي يك بار هم او را نديده.

مدتي مي‌گذرد تا مرد جوان از راز "ايزابل" آگاه مي‌شود.  و پس از آگاهي از آن، هنگام خداحافظي به "ايزابل" اينگونه مي‌گويد:" افسوس!، خود شما هم خوب مي‌دانيد كه حالا بهتر است من شما را ترك كنم.تصور كنيد كه من در پاييز گذشته در كنار پدر و مادر و بستگان شما در رخوت و بي‌حالي "كارفورش" (محل اقامت خانواده ايزابل ) به خواب رفته بودم و عاشق رويايي شده بوده و اكنون از خواب برخواسته‌ام. خداحافظ."

اما راز "ايزابل"؛ ايزابل در يك شب باراني با "دوگرونفروويل"، مردي كه زماني عاشق او بوده براي فرار از خانه قرار مي‌گذارد. ايزابل همين كه به عمارت خود بازمي‌گردد و خود را در اتاقي كه مي‌خواهد آن را تا ابد ترك گويد تنها مي‌يابد، اضطرابي وصف ناشدني او را فرا مي‌گيرد و از اين آزادي ناشناخته‌اي كه در آرزويش مي‌سوخت، اين عاشقي كه هنوز او را عاشق خود مي‌خواند ، از خودش و از كاري كه جر‌‌ات انجام دادنش را ندارد به هراس مي‌افتد. آري اكنون كه تصميم گرفته و وسواس را از خود رانده و شرمساري را به جان خريده است و ديگر هيچ مانعي در سر راه خود نمي بيند، در آستانه‌ دري كه براي فرارش گشوده است، ناگهان جرئتش را از دست مي‌دهد. فكر اين فرار در نظرش شرم‌آور و تحمل ناپذير مي‌آيد. دوان دوان خود را به "گراسين" (خدمتكار خانه)  مي‌رساند و به او مي‌گويد امشب "بارون دوگرونفروويل"(معشوقش) قصد دارد او را از دست پدر و مادرش بربايد. بناست اول شب، پشت عمارت كلاه فرنگي(چيزي شبيه به آلاچيق) كمين كند و "گراسين" بايد نگذارد او نزديك شود."

و همان شب گراسين، بارون، عاشق ايزابل را مي‌كشد.

 

ايزابل روايت توهم يك عشق است. از همين توهماتي كه به وفور در زندگي‌ خيلي‌ها وجود دارد.

از همان توهماتي كه فرموده‌اند حتي به آنها نزديك هم نشويد؛ " و لا تتبعوا خطوات الشيطان".

انسان بايد هميشه در متن زندگي باشد. غافل شدن و غرق شدن و رفتن توي توهمات و پندارها و گيج شدن از حقايق زندگي و غافل ماندن، حاصل خطواتي است كه نبايد به آنها نزديك شد.

 

 

 

توهم يك عشق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 18:44  توسط حنظله  | 

با سلام.

همانطور که ملاحظه می‌فرمایید آخرین لوگوی طراحی شده برای حنظله که توسط مارال طراحی شده بود طی یک سری آزمایشات هسته‌ای در منطقه‌ی ویرایش قالب با خاک یکسان شده و حنظله بر اثر قرار گرفتن در معرض تشعشعات رادیو اکتیو حاصل از این انفجار دچار تغییر ژنتیکی شدید در قسمت لوگو شده است. لذا بدینوسیله به اطلاع جمیع دوستان می‌رساند مراسم جشن جزیره جاذبلق تا اطلاع ثانوی به تعویق افتاده است.

بدیهی است با توجه به هماهنگی‌های صورت گرفته با قبیله‌ی آدم‌خوار ساکن جزیره در صورت حضور دوستان در غیر از زمان مورد توافق با رییس قبیله )که متعاقبا توسط حنظله اعلام خواهد شد( عواقب احتمالی به عهده خودشان خواهد بود.

با سپاس

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:16  توسط حنظله  | 

سلام به همه دوستان!

همانطور كه ملاحظه مي‌فرماييد بالاخره يك انسان بسيار شريف و خير پيدا شد كه براي حنظله‌ يك لوگو بزند كه از اين بي‌لوگويي بيايد بيرون. اميدوارم در طي مراحل يادگيري وبلاگ‌ داري كه در پيش دارم آسيب جدي و قابل توجهي به اين يكي لوگو نزنم.  ضمنا به همين مناسبت( نصب لوگوي جديد) مجلس جشن و سروري در جزيره‌ي قاذبلق متعلق به يكي از دوستان است با حضور تمام جزيره‌نشينان محترم و آدم‌خواران گرامي برگزار مي‌شود. از عموم علاقمندان دعوت مي‌شود.شركت كنيد!

 اگر هم برايتان سوال پيش آمد كه چرا در جزيره قاذبلق مجلس برگزار مي‌شود. خوب معلومه! چون جزيره ما رستوران نداره. جزيره قاذبلق يك رستوران بزرگ داره به نام گرگ‌زمستان كه متعلق به پسر رييس قبيله‌ي آدم‌خواري كه در جزيره سكونت دارند شام هم  به صرف دست و پاي بچه‌هاي يك كودكستانه كه چند وقت پيش در پي يك شبيخون به شهري در نزديك‌ها جزيره شكار شدند. حتما تشريف بياريد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:35  توسط حنظله  | 

امروز كتاب رابينسون كروزو را خواندم. اثر دانيل دفو انگليسي كه با الهام از سرگذشت واقعي يك آدم چهارپا شانس! به نام الكساندر سلكرك نوشته. ظاهرا اين بنده‌ي انگليسي خدا، در يك كشتي ملوان بوده و در اثر برخورد كشتي با يك صخره‌ي قضا و قدري، در يك جزيره‌ي متروك وسط دريايي بي سر و ته مي‌افتد و مجبور مي‌شود مدت زيادي را در آنجا به تنهايي زندگي كند. يا بهتر بگويم با زندگي كشتي بگيرد.

آقاي دفو اسم اين بنده‌ي خدا را مي‌گذارد "رابينسون كروزو" و تا مي‌تواند داستان را كش و قوس مي‌دهد و تا آنجا كه به خواننده برنخورد، نكات آموزنده در لابلاي خطوط جا مي‌دهد كه؛ بله بچه‌هاي خوب يادتان باشد كه؛ هيچ وقت اميدتان نااميد نشود، هميشه آينده نگر باشيد و هكذا.

كتاب را در عرض يك ساعت و نيم در طول مسير منزل (زير پونس سمت چپ نقشه از پايين) تا محل كار(زير پونس سمت راست نقشه از بالا) در مترو و اتوبوس مطالعه كردم. به مقصد كه رسيدم روي پله‌هاي برقي بودم كه برخورد مودبانه تعداد دو نفر از جوانان شهروند، با پيرمردي موي سفيد اين سوال را در ذهنم ايجاد كرد كه واقعا اگر در حال حاضر به جناب "الكساندر سلكرك" بگويند دوست داري باز هم همان ماجرا براي بار دوم برايت اتفاق بيافتد يا نه چه جوابي خواهد داد؟! و سوال ديگري كه برايم پيش‌آمد و به نظرم از سوال اول، سوالتر آمد! اين بود كه؛ چند نفر از خوانندگان تهراني كتاب 117 صفحه‌ي رابينسون كروزو، بعد از آنكه كتاب را به آخر رساندند آهي نمي‌كشند و آرزو نمي‌كنند كه؛ اي كاش براي چند روز هم كه شده اين چنين موقعيتي برايشان پيش بيايد! كه بتوانند دور از هياهوي اين زندگي خسته‌كننده و اعصاب له كن شهري در يك جزيزه دور افتاده زندگي كنند، خودشان ظرف و ظروف گلي بسازند، خودشان از درخت‌هاي وحشي جزيره ميوه‌ي تازه بچينند، براي شام و ناهار با تله‌ي دست‌ساز خودشان بز كوهي شكار كنند و روي آتشي از هيزم سرخش كنند و تنها و بدون دغدغه نوش جان كنند؟! و حتي چند تا از بزهاي شكار شده را نكشند! اهليشان كنند تا از شيرشان ماست و كره و پنير بگيرند و هر روز صبح با ناني كه با آرد جوي برداشت شده از مزرعه‌ي كوچك كنار كلبه‌ي خودشان در تنور دست‌ساز خودشان پخته‌‌اند، صبحانه بخورند!

واقعا فكر مي‌كنيد چند نفر اين آرزو را مي‌كنند؟!

هر كس آرزومند است دستش بالا!

حنظله: اول!

 

تصوير كتاب چهارپا شانس‌ترين آدم روي زمين! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:40  توسط حنظله  | 

برداشت اول؛

امروز (جمعه) عربستان عرفه است و فردا (شنبه) ايران عرفه است.

فردا روزي است كه بايد تمام زورمان را بزنيم، هر چه دو دره بازي و روش‌هاي مختلف پيچاندن بلديم، به كار ببريم كه از زير جلسات و كارها و امور محول وغير محول و مهماني‌ها و ديگر امور دنيوي پست و دست و پا گير صعود به قله معنويات فرار كنيم.

بايد هر طور شده برويم يك جايي؛ يك مسجد يا هيئت شلوغي كه نشستن پاي منبر واعظ و مداحش به تجربه خودمان يا دوستان هيئت برويمان، برايمان ثابت شده؛ كه خوب جواب مي‌دهد(اگر هم مداحش را تلويزيون نشان بدهد؛ چه بهتر!). بلكه با روضه‌هايي كه مداح محترم از روي مقاتل زير خاكي به ارث رسيده‌ از پدرش، برايمان به صوت حزين تلاوت مي‌كند دلمان به لرزه بيافتد. دلمان بشكند بابت ستم‌هايي كه بر حضرت حسين عليه‌السلام و اهل و عيال طاهرش گذشته و درپي‌اش اشكي و آمرزشي دل چسب!

بعد هم بابت سروري كه بابت پاك شدن لوح دلمان بهمان دست مي‌دهد با دوستان كلي خوش باشيم. و صفا!

و دوباره برمي‌گرديم به زندگي شهري و مي‌شويم يك شهروند خوب تهراني. اگر مشكلي داشتيم مي‌توانيم زنگ بزنيم به ۱۳۷ به طور جهادي حل شود. اگر هم حل نشد زنگ مي‌زنيم به ۱۸۸۸ تا پدر آن كسي را كه از زير جهاد در رفته دربياورند.

رو سياهي هم مي‌ماند براي آنها كه نه شب‌هاي احياء ماه رمضان را درك! كردند و نه توانستند عرفه بروند جايي گريه كنند. انصافا هم چه عذاب وجداني به آدم دست مي‌دهد وقتي كه مي‌شنود كه فرموده‌اند؛ "واي بر كسي كه در شب‌هاي احياء آمرزيده نشود آن وقت بايد صبر كند تا روز عرفه برود صحراي عرفات كه خدايش بيامرزد." حالا يك طوري مي‌شود نرفتن به صحراي عرفات را با قاعده‌ي اضطرار و عدم تمكن مالي و دوري راه و اينكه "قلب‌المومن عرش الله" يا صحراي عرفات الله! توجيه كرد. اما اينكه آدم حداقل تا ميدان آزادي(مهديه‌امام حسن عليه‌السلام) هم كه معروف‌ترين و خوش مسيرترين محل عرضه‌ي توبه‌نامه است،  نتواند برود و بماند در محل كار خراب‌شده‌اش به امور پست دنيوي بپردازد يا بماند خانه شكم مهمان ناخوانده را پر كند يا به زن و زندگي دست و پا گيرش رسيدگي كند فاجعه است!

***

برداشت دوم؛

فردا عرفه است. روز "شناخت"

" شنيدم ابا جعفر محمد‌بن علي الباقر عليهما‌السلام مي‌فرمود: كسيكه براي خدا عبادتي انجام دهد كه جان خودش را در آن عبادت به رنج اندازد ولي امامي براي او از جانب خدا نباشد كوشش او پذيرفته نمي‌شود و خودش گمراه و سرگردان خواهد بود و خداوند عمل‌هاي او را نمي‌پسندد و او مانند گوسفندي است از چهارپايان كه چوپان خود و يا گله خود را گم كرده باشد و گم گشته در رفت و آمد باشد و همه روزها را سرگردان بماند، چون شب فرا رسد رمه‌ايي(گله‌اي) را با چوپانش ببيند به آن رمه بپيوندد و فريفته‌ آن شود و شب را با آن رمه در جايگاهش بماند چون صبح شود و چوپان رمه خود را به صحرا برد ببيند كه آن چوپان و آن رمه از آن او نيست. پس حيران و سرگردان بجستجوي چوپان و رمه خودش مي‌پردازد و دوباره چشمش به رمه‌اي ديگر با چوپاني ديگر مي‌افتد به سوي آن رمه مي‌شتابد و فريفته‌ي آن مي‌شود. چوپان آن رمه به گوسفند نهيب مي‌زند كه اي گوسفند گم شده سرگردان برو به چوپان و به گله‌ي خودت برس كه تو گم گشته و حيراني و چوپان و رمه‌ي خودت را گم كرده‌اي.

آن حيوان وحشت زده و متحير و سرگردان مي‌ماند. نه چوپاني كه او را بچراگاهش رهبري كند و يا به جايگاهش برگرداند. در همين حيراني وسرگرداني به ناگاه گرگي گم شده‌ي خودش را به دست مي‌آورد و آن حيوان را مي‌خورد.

اي پسر مسلم به خدا قسم كسيكه از اين امت امامي از طرف خداي عز و جل نداشته باشد حالش اين چنين است صبح مي‌كند در حاليكه گم گشته و حيران و گمراه است اگر به همين حال بميرد به مرگ كفر و نفاق مرده است.

و بدان اي محمد كه امامان به حق و پيروانشان كساني هستند كه بر دين خدايند و امامان جور از دين خدا و حقيقت بركنار‌اند هم خودشان گمراهند و هم ديگران را گمراه مي‌كنند و كارهايي كه انجام مي‌دهند همچون خاكستري است بروزيكه تند باد از هر طرف ميوزد دستخوش گردباد گردد. آنان را از دست رنج‌هاي خويش هيچ دستگيرشان نشود و اين است همان گمراهي دور و دراز.

"اي يحيي‌ بن عبدالله؛ كسي كه شبي بر او بگذرد كه امام خود را در آن شب نشناسد بمرگ جاهليت مي‌ميرد." ( غيبت نعماني . باب هفتم . صفحه 139)

***

به نظرم فرقي نمي‌كند كه عرفه شركت كني يا نكني. اگر گله‌ات را گم كرده باشي.

من گم شده‌ام.

چوپانم كو؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 11:39  توسط حنظله  | 

ناجي يازده سال بيشتر نداشت كه مجبور شود همراه با خانواده و ساير اهالي روستايش به اردوگاه عين الخلوه در جنوب لبنان مهاجرت كند.- سال 1948

ناجي هم مثل بقيه از اين وضعيت ناراضي بود. اما كاري از دستش برنمي‌آمد جز خط خطي كردن ديوارهاي اردوگاه و كشيدن نقاشي؛ نقاشي‌هايش كه پر از رنگ سياه بودند و خالي از كبوتر.

"نسبت به كبوتر بي‌رحم بوده‌ام، چرا كه نشانه‌ي صلح است. دنيا، خواهان صلح و شاخه‌ي زيتون است، اما حق ما را در فلسطين ناديده مي‌گيرد. وجدان دنيا مرده است. صلحي كه آنها مي‌خواهند به قيمت نابودي ما است. يك بار كه غسان كنفاني، رمان‌نويس مشهور فلسطين به اردوگاه آمده بود. نقاشي‌هاي او را  ديد. كارها را برد و دو هفته‌ي بعد با چاپ شده‌ي آن برگشت. "باور كردني نبود" ناجي جوان شد طراح نشريات- سال 1952.

***

پس ناجي به بيروت رفت تا هم به كار هنري بپردازد و هم با درآمدش درس بخواند.

بعد هم براي تحصيلات دانشگاهي عازم كويت شد. اما بيشتر از يك سال در آن‌جا نماند. " از سقوط در جامعه‌ي مصرفي كويت مي‌ترسيدم." وقتي برگشت، مجله‌ي معروف "السفير" از او دعوت به همكاري كرد.- سال 1960

***

ناجي هر روز چند كاريكاتور مي‌كشيد. كاريكاتورهاي ناجي تند و صريح بودند و هرگز راه حل ميانه را به رسميت نمي‌شناختند. "مي‌دانم كه اين تاريخ همه چيز را به سوگواري مي‌خواند پس پاي پرچم‌هاي سياه مي‌ايستم و پرچم سفيد را بالا نخواهم برد."

در همين ايام بود كه "حنظله" متولد شد. حنظله كودك نه چندان زيبايي بود كه اكثر اوقات دست‌هايش را در پشت گره كرده بود و صحنه‌هاي كاريكاتور را نگاه مي‌كرد.

حنظله امضاي ناجي‌العلي بود. ناجي بارها در مورد آن صحبت كرد و توضيح داد: بچه‌اي را كه مي‌بينيد نه زيبا،‌ نه لوس، و نه شكم سير است. او مثل بسياري از بچه‌هاي اردوگاه پابرهنه است... حنظله بياني است از خويشتن من و به مثابه گواهي تولد و نوعي اعلان است. و نير پيماني است با بيننده مبني بر اين كه حنظله به طبقه و اردوگاهش وفادار خواند ماند.. دستاني كه به پشت دارد، نشانه‌ي مردود شمردن تمام جريانات منفي حاضر در منطقه است... فقط وقتي كه قدس آزاد شود، حنظله رويش را به سوي ما برمي‌گرداند و لبخند مي‌زند... احساس مي‌كردم كه اين كودك، شكل و شمايل مقدسي دارد كه روحم را حفظ مي‌كند، به همين دليل هر روز صبح آن را مي‌كشيدم تا روحم را از سرگرداني در برهوت پاسداري كند."

***

ناجي و حنظله روز به روز، بيش‌تر معروف مي‌شدند و به همان نسبت، بيشتر مورد تهديد واقع مي‌شدند. او همه را عليه خود شورانده بود؛ اسراييلي‌ها، فالانژها، گروههاي مختلف و سران عربي را كه آن‌ها را به شكل سيب‌زميني تصوير مي‌كرد.

سردبيران روزنامه‌ها بسياري از كارهاي او را سانسور مي‌كردند؛ كارهايي كه تلفيقي از طنز و تاراژدي بود. " براي ديدن كاريكاتورهاي من بايد دستمال كاغذي به دست گرفت و هاي هاي گريه كرد. من هميشه برانگيزنده و بشارت دهنده‌ي انقلاب هستم."

***

وقتي اسراييل به لبنان حمله كرد، ناجي مجبور به ترك بيروت شد. اول كويت و بعد لندن – سال 1982. آن جا براي روزنامه‌ي معتبر "القدس" كاريكاتور مي‌كشيد. در حالي كه همواره دوري و جدايي از اردوگاه آزارش مي‌داد. "بيروت! به خدا دلمان برايت تنگ شده است."

او نه تنها صداي ملت فلسطين را به گوش مردم جهان مي‌رساند؛ بلكه عليه فساد و بي‌عدالتي در دنياي عرب ه مبارزه مي‌كرد. هر روز با حديتي بيش از پيش. " وقتي جوان‌تر بودم فكر مي‌كردم بتوانم در راه رسيدن به تمامي آرزوهايمان در جهت تحقق استقلال وحدت و عدالت كمك كنم. بسياري در راه اين اهداف و آرزوها جان باختند و اوضاع رو به وخامت نهاد. اين مطمئنا باعث ياس و نااميدي مي‌شود. اما من اينك بيشتر از قبل احساس مي‌كنم كه وظيفه دارم به آن چه بايد و آن چه مي‌توانم ادامه دهم."

***

بعد از يك روز صبح خيابانها لندن يك مرد مسلح يك گلوله، پنج هفته اغما و بالاخره ناجي‌العلي در 30 اوت 1987 ( هفتم شهريور سال 1366) براي هميشه از كشيدن باز ماند. در حالي كه حنظله هنوز زنده بود. " حنظله پس از من از بين نخواهد رفت و شايد مبالغه نكرده باشم اگر بگويم حتي پس از مرگم نيز به زندگي ادامه خواهد داد."

***

مرگ ناجي، بحث‌هاي فراواني را دربازه‌ي آزادي عقيده، دموكراسي و نيز هنر مقاومت باعث شد. جهانيان به تجليل از او و تحسين قلم او پرداختند. حتي بعضي از روزنامه‌هاي غربي او را با جمال عبد‌الناصر مقايسه كردند. و سردبير "السفير" نوشت : " حنظله نام سازماني همه‌ي ماست."

حالا حنظله نشان رسمي " كميسيون آزادي و عدالت از طريق طنز" (شاخه‌ي يونسكو) شده. كارهاي ناجي در كشور‌هاي مختلف بارها و بارها به نمايش درآمده و يا چاپ شده است. (‌ در ايران وزارت ارشاد مجموعه‌ي 200 قطعه از آثار او را منشر كرده است.) و چهل هزار كاريكاتور از او به لشكري جاودانه تبديل شده‌اند كه تا ماندگاري ظلم و ستم، خواهند جنگيد.

***

" و دست آخر تابلويي وجود دارد كه طراحي نشده است. تابلوي آرمان هزاران جواني كه در گذر تاريخ سراسر مبارزه‌ي ما جان داده‌اند و به شهادت رسيده‌اند. به طور حتم از كشيدن تاثرات اين آرزوي برآورده نشده عاجز خواهم ماند."

 

فرصت شد حتما كاريكاتورهاي ناجي را هم مي‌آورم.

منبع: ويژه نامه‌ فرزند فاجعه كاري از فرهنگسراي پايداري.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:15  توسط حنظله  |