بغض برای ترکیدن یک سری ملزومات دارد. از جمله یک شانه و آغوش رازدار. منتها این ملزومات باید به وقتش باشد. از وقتش که گذشت هر چند باشند اما بغض نخواهد ترکید. و دیگر نخواهد آمد. البته طبق قانون بقاء ماده و انرژی می بایست روزی خودش را نشان دهد. شاید به صورت سرطانی در گلو!
نزدیک شش ساعت پشت در اتاق عمل با تصور اینکه دکترها جمع شده اند دور تخت عزیزت؛ اول یک تیغ تیز برداشته اند؛ یک یک برگه ها و لایه های پوستش را شکافته اند، بعد یک اره ی مخصوص برداشته قفسه سینه انش را اره کرده اند و بعد قلبش را که می گویند اندازه مشت گره کرده اش است درآورده اند و رویش کار کرده اند؛ سخت است. تصورش پیرت می کند. می توانی جریان رنگ سفید را در تارهای مویت حس کنی!
باقیش بماند شاید روزی نوشتم.
آهای آقای زندگی!
خواستم به عرض برسونم؛ با وجود تمام پستی هات؛ کور خوندی. اگر فکر کردی تریپ غم برمیدارم یا مثل این بچه سوسولا پیشت کم میارم؛ کور خوندی! بالاخره سوارت می شم! .... هر چند خسته ام کردی!

فکرشو بکنید اگر یک روزی یک همیچین طرحی به ذهن یکی از هنرمندای ایرونی بزنه و بعد از کلی این در و اوندر زدن از یکی از مسوولای فرهنگی کشور وقت بگیره و براش یک ساعت توضیح بده که همیچین طرحی داره و می خواد اجرا کنه و به یک همچین فضایی احتیاج داره اون مسوول فرهنگی در جوابش چی می گه؟


